اللهم عجل لولیک الفرج ...

موضوعات: عمومی  لینک ثابت

[سه شنبه 1397-06-27] [ 11:21:00 ق.ظ ]  



  من زنده ام قسمت شصت و دوم ...

#من_زنده_ام

#قسمت_شصت_و_دوم

یعنی اصل جنگ نقض قوانین بین المللی است، آن وقت چطور ممکن است ما را طبق قانون بین المللی آزاد کننند.
سرهنگ در حالیکه در تائید گفته ام سرش را تکان میداد گفت: بله، میتوانند خلاف قانون هم عمل کنند و آزادتان نکنند.
نزدیک عصر بود و شعاع آفتاب ساعت ها بود سوزن های خود را در ملاج ما فرومیکرد. سر درد شدیدی داشتم. تمام بدنم از ضربه های قنداق تفنگ به درد آمده بود اما دلم نمی-خواست روز تمام شود.از شب اسارت می¬ترسیدم. از اینکه نتوانم اطرافم را رصد کنم وحشت میکردم. یک کامیون از راه رسید. بدون در نظر گرفتن ظرفیت ماشین همه ی برادرانی را که در گودال بودند همچون سنگ و کلوخ به کامیون ریختند. حتی دست و پای پیران و ناتوانان را میگرفتند و به داخل کامیون پرت میکردند.
وجود برادران رزمنده ی اسیر موجب تسلی خاطر و آرامش ما بود. با رفتن آنها دور و برمان به ماتمکده تبدیل شد.با حضور آنها اصلا نیروهای بعثی به چشم نمی آمدند. اما بعد از رفتن شان فقط ما سه نفر بودیم و کوچکترین حرکت ما توسط ده دوازده نیروی بعثی رصد میشد.
دکتر عظیمی که چیزی نمی دید مرتب جویای موقعیت نظامی عراقی ها بود. به طور غیر منتظره ای شکار نیروهای ایرانی متوقف شده بود و آنها دائما در حال تدارکات و جابه جایی بودند. با سر وصدای زیادی مشغول خوردن شام شدند. دکتر عظیمی و من و مریم هم مشغول نماز مغرب و عشا شدیم. دکتر عظیمی گفت: خواهرها نماز صبر و نماز شکر بخوانید. نگران نباشید ما همه در پناه خدا هستیم.
بعد از نماز دوباره خواست برایش قران بخوانیم. گاهی به دلیل اینکه حواسم به دور و برم بود، یک آیه را جا می انداختم اما او با هوشیاری آن قسمت را اصلاح میکرد. کاملا پیدا بود که با دقت گوش میدهد و این سوره ها را حفظ است.
سربازی که از صبح نگهبان ما بود رفت و جایش را به یک سرباز جدید داد. سرباز جدید یا پخمه بود یا خودش را به پخمگی زده بود. بعد از اینکه چهار پنج عدد کنسرو لوبیا را با قوطی سر کشید و قوطی ها را این طرف و آن طرف پرت کرد، سیگاری آتش زد و مشغول قدم زدن شد. شب بود. از ترس جرات نداشتم پلکهایم را روی هم بگذارم، چشمانم خشک شده بود. با کنجکاوی فراوان حرکات دور و برم را زیر نظر داشتم که ببینم چه خبر است. مرتب از دکتر عظیمی به دلیل اینکه ساکن خرمشهر بود و زبان عربی را بهتر از ما میدانست میپرسیدم:
-دکتر چی میگن؟
و او هم از ما در مورد تعداد و موقعیت عراقی ها سوال میکرد. هر سه نفرمان گویی نیازهای فیزیولوژیکی را از یاد برده بودیم،نه احساس گرسنگی می کردیم، نه تشنگی و نه حتی قضای حاجت. ساعت از دوازده گذشته بود.
با وجود دقت و توجهی که به اطراف داشتیم و حرکت هر جنبنده ای را زیر نظر میگرفتیم متوجه نشدیم سرباز بعثی با آن هیکل گنده کجا رفت و چه شد؟
رفت و آمدها خیلی کم شده بود. از مریم خواستم جایمان را عوض کنیم. خودم را یواش یواش روی زمین کشاندم تا به نبش دیواری که به آن تکیه زده بودیم رسیدم. از نبش دیوار دیدم سرباز بعثی اسلحه اش را کنار دیوار تکیه داده و خودش هم پهن زمین شده است. بیشتر شبیه یک آدم مرده بود تا خوابیده. در حالی که به ضلع مجاور دیوار تکیه زده بود، به خواب عمیقی فرو رفته بود و صدای خر و پفش به راحتی شنیده میشد. دکتر مشغول نماز شب و ذکر و دعا بود. آهسته به مریم گفتم: موافقی اسلحه اش را برداریم و بی سرو صدا سه تایی از اینجا برویم. این خواب، خواب دیو است وتا صبح تکان نمیخورد.
قبل از اینکه مریم جواب دهد، دکتر وسط نماز پی در پی گفت: الله اکبر، الله اکبر…
مریم گفت: با کدوم مهارت، مگه ما چقدر بلدیم از اسلحه استفاده کنیم؟ فکر میکنی همون هشت ساعت آموزش دفاعی آقای صدر کافیه؟ چریک بازی در نیار دختر!

ادامه دارد…✒️

موضوعات: کتاب من زنده ام  لینک ثابت

[دوشنبه 1397-06-26] [ 01:15:00 ق.ظ ]  



  من زنده ام قسمت شصت و یکم ...

#من_زنده_ام

#قسمت_شصت_و_یکم

با پریشانی گفت:خواهش میکنم فورا نابودش کنید.
اما کارت با اون پوشش پلاستیکی و خشک اصلا نمیشد پاره کرد.
مقاوم و شق و رق بود. هرچه مچاله اش کردم فایده نداشت. سرباز عراقی مسیر حرکتش را عوض کرده بود و به سمت من چرخید و حالا دیگر کاملا در میدان دیدش قرار گرفته بودم. فرصت از بین بردن کارت را نداشتم. فورا کارت شناسایی دکتر هادی عظیمی را همراه با قران و نامه در جیب خودم گذاشتم
هادی عظیمی را همراه با قران و نامه در جیب خودم گذاشتم. تنها سرباز عراقی نبود که مراقب مان بود بلکه برادرانی هم که در گودال بودند از دور ما را کنترل میکردند. دکتر نگران این بود که در این فاصله برای ما مشکلی پیش بیاید. پشت سر هم میپرسید نابودش کردی؟
برای اینکه خیالش راحت باشد تا شاید درد چشمش کمی آرام بگیرد گفتم: تمام شد، خیالت راحت.
هر بار که فاصله سرباز با ما کمتر میشد و خیره تر نگاهمان میکرد، وحشت و اضطرابم بیشتر میشد. دنبال راه چاره ای بودم که یک طوری خودم را از شر مدارک خلاص کنم. با نوک کفشم به آرامی شروع کردم به کندن زمین تا گودال کوچکی ایجاد شد و کارت شناسایی و نامه ی سرهنگ را در آن انداختم و رویش را با ته کفشم با خاک پوشاندم و با کف کفش چند ضربه ای روی آن کوبیدم. سپس از سرهنگ فاصله گرفتم و خودم را به سمت مریم سراندم.
ظهر شده بود و هرکس در هر وضعیتی که بود چه مجروح و چه سالم بی وضو و با تیمم در همان بیابان مشغول نماز شد. آنها اجازه نمی¬دادند کسی ایستاده نماز بخواند و همه را می نشانند. ممکن بود در حالت ایستاده نیروهای خودی ما را ببینند و متوجه حضورمان شوند. حتی دکتر عظیمی با آن درد و خونریزی و با دست های بسته و چشم های زخمی دائما در حال نماز خواندن بود و مرتب میگفت: خواهر برایم قران بخوانید.
بعثی ها به صورت تاکتیکی جاده را آزاد میکردند و به برخی از ماشین های خودی اجازه ی عبور می دادند
ماشین های خودی اجازه ی عبور می دادند. ولی درست موقعی که نیروهای خودی فکر میکردند بعثی ها عقب نشینی کرده اند، مجددا وارد جاده و مسیر میشدند و بلافاصله جاده را تصرف کرده و دوباره عده ی دیگری را شکار میکردند.
شیوه ظالمانه و ناجوانمردانه ای بود. با حیله گری، بهترین نیروهای رزمی، تکاور، سپاهی، ارتشی و امدادی را اسیر میگرفتند. بیشتر شبیه آدم ربایی بود تا جنگیدن و اسیر گرفتن. دلمان میخواست همگی بلند شویم و فریاد بزنیم و نیروهای خودی را از نیرنگ خبردار کنیم اما نیروهای بعثی با تجهیزات و ادوات نظامی کامل آمده بودند.
بعضی از نیروها وقتی اسیر میشدند خوشحال بودند و میگفتند: یا حسین بن علی ما را طلبیدی، زائر کربلا شدیم. آقا این هفته مهمان توایم! بعضی هاشان حتی همدیگر را کربلایی صدا میزدند. نمیدانستم آنها درست فکر میکنند و ما واقعا برای یک هفته به زیارت کربلا دعوت شده ایم یا نه.
پرسیدم دکتر شما که نظامی هستید، فکر می¬کنید سرنوشت جنگ چی میشه؟ چه اتفاقی برای ما می افته؟
گفت: اینها قدرت ادامه جنگ با ایران را ندارن ولی تا بخواهند این را بفهمند، ممکن است یک هفته طول بکشد اما چون شما از نیروهای هلال احمر هستید، مسئله ی شما جداست. از نظر قوانین بین المللی ژنو نمیتوانند شما را اسیر کنند و هرکدامتان میتوانید دو مجروح جنگی را با خودتان آزاد کنید.
پرسیدم: این دو مجروح را خودمان انتخاب میکنیم یا آنها؟
گفت: نه انتخاب مجروح به عهده ی خودتان است.
با خودم گفتم: پس کاش سید تکاور را نمی¬فرستادیم و با خودمان به ایران میبردیم. با دکتر عظیمی دو نفر میشدند، حالا دو نفر دیگر را چطور انتخاب کنیم؟
یکباره در دلم خندیدم و گفتم: اما جناب سرهنگ من یک شب از کانال تلویزیونی بصره( کانال تلویزیونی بصره را شبکه آبادان شفاف نشان میداد) دیدم که صدام چطور قرارداد رسمی الجزیره را که توافق قانونی بر سر خطوط مرزی بین
دو کشور بود، پاره کرد و دستور جنگ داد.

ادامه دارد…✒️

موضوعات: کتاب من زنده ام  لینک ثابت

 [ 01:15:00 ق.ظ ]  



  من زنده ام قسمت شصتم ...

#من_زنده_ام

#قسمت_شصتم

دوباره پیش خواهر بهرامی و آن مجروح برگشتم. صورت و چشمهای آن مجروح پر از خون شده بود. وقتی سرش را پایین میگرفت خونریزی همراه با درد بسیار زیاد شدت میگرفت. جایی را نمی¬دید. من و خواهر بهرامی کنارش نشستیم. گفتم: امن یجیب بخوان تا دردت تسکین پیدا کنه. چرا جلو نیامدی و تلاش نکردی سوار آمبولانس شوی و با آنها به بیمارستان بروی؟ ممکن است چشمهایت را از دست بدهی.
-صلاح نبود.
تعجب کردم:چی؟ از اینجا ماندن که بهتر بود. اینجا جتی وسایل کمکهای اولیه هم نداریم و با فشار دست میخواهیم خونریزی را بند بیاوریم.
پرسیدم: شما باهم اسیر شدید؟
گفت: من و میرظفرجویان و مجید جلال وند و عبدالله باوی با هم بودیم.
به آرامی گفت: عراقی ها کجا هستند؟
-آن طرف ایستاده اند.
-صدای ما را میشنوند؟ چند نفرند؟
-چرا میپرسی؟
در یک فرصت مناسب کیفم را از جیب شلوارم بیرون بکشید و آن را از بین ببرید. اگر آن را از بین ببرید راحت میشوم و درد چشمانم را تحمل می¬کنم.
مگر شما را تفتیش نکردند؟مگر جیب های شما را خالی نکردند؟ شما اسلحه داری؟
نکردند؟ شما اسلحه داری؟
گفت: نه، چندتا ماشین را باهم گرفتند. چون مجروح بودم فقط دستهایم را بستند و اینجا انداختند.
کفش های خواهر بهرامی، کفش های سفید تابستانی پرستاری بود که روی سطح آن سوراخ های ریزی داشت . هردویمان در یک وضعیت نشسته بودیم. پاها را جفت کرده و زانوها را در بغل گرفته بودیم. نگاه من به زمین خیره بود. به همه چیز فکر می¬کردم، به گذشته به آینده ی نامعلومی که در پیش داشتم. بی اختیار از روی زمین دانه دانه سنگریزه برمی داشتم و در سوراخ کفش های او فرو می¬کردم. تمام سطح کفش های خواهر بهرامی پر شده بود از سنگریزه. وقتی هردو کفش های او از سنگریزه پر شد یکباره گفت: راستی چی شد منو مریم معرفی کردی، آخه اسم خواهرم مریمه، من میتونم هر اسمی داشته باشم به جز مریم!
-طوری نیست منم اسم خواهرم مریمه، اسم کوچیکت چیه؟
-شمسی
-ولی از این به بعد تو میشی خواهرم و من تو رو مریم صدا میکنم.
مریم انگار که به خواهر کوچکترش می توپد گفت: معصومه تو چه بی خیالی! میبینی که اسیر دشمن شدیم اما تو یاد بچگیات افتادی؟ دلت میخواد سنگ بازی کنی؟ تقریبا نیم ساعته داری سنگریزه توی این کفش ها فرو میکنی. متوجه نشدی این سرباز عراقی نزدیک اومد و نگاه کرد ولی چیزی نفهمید و رفت.
سرم را چرخاندم. دیدم راست میگوید؛ سرباز عراقی نگاه و لوله ی تفنگش را از ما برگردانده بود.
لوله ی تفنگش را از ما برگردانده بود. حالا فرصت خوبی بود. کمی به مجروح نزدیک شدم. دستم را در جیبش فرو بردم و هرچه بود دراوردم. کاغذها را خواندم؛ نامه ای مربوط به ستاد جنگ به همراه یک قران جیبی (جز سی ام قران) بود.گفتم: اینکه قرانه، اون کاغذ هم نامه ستاد جنگه.
گفت: معطل نکن، کارت شناسایی ام تو جیب عقب شلوارمه.
به آرامی و بدون چرخش سر، در پناه مریم با یک دست سنگریزه برمیداشتم و با دست دیگر کارت شناسایی را بیرون کشیدم. روی کارت نوشته بود دکتر هادی عظیمی، درجه: سرهنگ، پست رییس بیمارستان نیروی دریایی خرمشهر.
جا خوردم: شما سرهنگ هستید؟
-آهسته تر حرف بزن!
-شما دکتر هم هستید؟
-بجنبید!معطل نکنید! کارت را از بین ببرید!
شما رییس بیمارستان نیروی دریایی خرمشهر هم هستید؟

ادامه دارد…✒️

موضوعات: کتاب من زنده ام  لینک ثابت

 [ 01:14:00 ق.ظ ]  



  من زنده ام قسمت پنجاه و نهم ...

#من_زنده_ام

#قسمت_پنجاه_و_نهم

دیگر چرا او را به یاد دخترش انداختم. چشم هایش را به سختی باز نگه داشته بود.
جمله ای که به سختی ادا میکرد این بود: به دخترم سمیه بگیید پدرت با چشم باز شهید شد و به ارزویش رسید.
قلبم از شتیدن این جملات اتش گرفته بود.
در همین حین صدای چند هواپیما سکوت منطقه را در هم شکست.برادران اسیری که در گودال بودند خوشحال شدند. فکر می¬کردند هواپیماهای خودی اند که برای ازاد کردن ما امده اند.
گفتم: سید، تو تکاوری، همه منتظر تو هستد، اینجا که عراق نیست، اینجا خاک ایران است . تا چند ساعت دیگر نیروهای خودی می¬ایند و همه ی ما ازاد می¬شویم و برمی¬گردیم و خبر پیروزی را خودت به سمیه و مادرش میدهی.
دوباره گفت: لعنت بر صدام.
برادری که از ناحیه ی چشم آسیب دیده بود وقتی شنید سید به صدام نفرین می فرستد گفت: سید اینا میفهمن چی میگی، تقیه کن.
اما سید این بار با صدایی بلند تر از عمق وجودش گفت: لعنت بر صدام! حوله ی سفید دور کمرش پر از خون شده بود. جابه جا کردن حوله به سختی انجام می شد. تقریبا سه ساعت طول کشید تا آمبولانس آمد. ابتدا به طرف گودالی که برادرها در آن بودند، رفت. چند نفر از آنها را که از ناحیه سر و صورت و دست و پا مجروح شده بودند سوار کرد و بعد از همه سراغ سید تکاور آمدند. تقاضای برانکارد کردم.
گفتند: خودش باید سوار شود، نمیدانستم مجروحی که قدرت باز نگهداشتن پلک هایش را نداشت، چگونه میتوانست با پای خودش سوار آمبولانس شود. هرچه میگفتم برانکارد بیاورید توجهی نداشتند. آمبولانس بدون برانکارد و بدون هیچ گونه وسایل کمکهای اولیه و پزشکیار آمده بود. آن موقع هنوز دشمن را نمیشناختم.
دست به کمر ایستاده بودند و می¬گفتند بگذاریدش توی آمبولانس.
من و خواهر بهرامی هرچه تلاش کردیم نتوانستیم بلندش کنیم. هر پنج مجروح داخل آمبولانس با دیدن این صحنه پیاده شدند و به کمک ما امدند. هرکس گوشه ای از بدنش را گرفت و او را داخل آمبولانس گذاشتند. دوباره حوله را جابه جا کردم و به برادری که کنارش بود گفتم: این تکاور سید است، به خاطر خدا دستت را روی زخمش بگذار و فشار بده تا شدت خونریزی کمتر شود و به بیمارستان برسد.
روی زخمش بگذار و فشار بده تا شدت خونریزی کمتر شود و به بیمارستان برسد.
برای آخرین بار دستم را بر زخمش گذاشتم و امن یجیب المظطر اذا دعاه و یکشف السوء خواندم. چشمانش را باز کرد و گفت: خواهر این راه زینب و سیدالشهداست.
خون توی بدنم خشکید؛ خیلی به موقع بود. در آن ساعات بهت و ناباوری، احتیاج داشتم که کسی متذکر شود این راه زینب و سید الشهداست، صبوری کنید.
خیلی تلاش کردم از آمبولانس پیاده نشوم و تا بیمارستان با آنها همراه شوم اما به زور اسلحه ی عراقی ها و اصرار برادرها پیاده شدم. اصرارم برای حمل مجروحی که از ناحیه چشم آسیب دیده بود بی فایده ماند.
وقتی پیاده شدم دوباره سرباز با لوله تفنگش ما را به سمت آنکه چشمش مجروح شده بود هل داد. در این چند ساعت از بس لوله ی تفنگشان را به تن و بدنمان کوبیده بودند، استخوان هایمان درد گرفته بود. آخرین صحنه ای را که در لحظه ی پیاده شدن و بسته شدن در آمبولانس دیدم به خاطر سپردم.
پسری را در آمبولانس دیدم که بیست ساله به نظر می¬رسید. کتف چپش تیر خورده بود و زیرپوش سفید رکابی به تن داشت. محاسن مشکی و قامتی متوسط داشت. بر بازوی دست راستش که آن را با کمربندش به گردن آتل کرده بود، خالکوبی رستم و مار زنگی جلب توجه می¬کرد. سعی کردم قیافه ها را به خاطر بسپارم اما آنقدر در آن چند ساعت قیافه های خودی و غیر خودی و درهم و برهم دیده بودم که نمیتوانستم همه ی آنها را به ذهن بسپارم.

ادامه دارد…✒️

موضوعات: کتاب من زنده ام  لینک ثابت

 [ 01:14:00 ق.ظ ]  




 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟