من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

تورا چشم در راهم يا اباصالح ادركني
|خانه
لطفا دایه مهربون تر از مادر نشید
ارسال شده در 26 مرداد 1397 توسط سميرا صبوري در تربیت فرزند

لطفا دایه مهربون تر از مادر نشید…

یه خواهش داشتم!
«لطفاً تحت هیچ شرایطی وقتی پدر و مادری در حال دعوا کردن فرزندشان هستند، از کودک طرفداری نکنید»

چون کودک احساس تنفر بیشتر از پدر و مادر خود تجربه می‌کند
کودک خیلی زود احساس می‌کند که افراد بهتری نسبت به پدر و مادر در دنیا وجود دارد
قدرت و اقتدار پدر و مادر از بین می‌رود.
و خیلی چیزهای دیگه…
حواسمون باشه با یک اقدام کوچیک، که به نظر خودمون برای لحظه‌ای به کودک کمک می‌کنه، اثرات منفی مهلکی به جا نذاریم….

نظر دهید »
من زنده ام قسمت سی و ششم
ارسال شده در 26 مرداد 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_سی_و_ششم

سهراب گفت: آقا ما همان خری هستیم که از بس کتک خوردیم شبیه آدمیزاد شدیم.سید همچنان به حرف های خودش ادامه داد:شما می دانید که الان در کشور رژیم شاهنشاهی سرنگون شده و همه ی ما زیر سایه ی رهبری امام خمینی مسیر زندگی خودمان را پیدا کرده ایم و هدایت شده ایم.شما هم اگر بخواهید می توانید از این به بعد با ما باشید و از قصه ی زندگی امام بیشتر بدانید.
یکی از آنها گفت: آقا ما اینجا شکممون به کمرمون چسبیده . اگه لای این قصه ها نون و کباب هم هست بیا و قصه بگو ،وگرنه قصه ی ما از همه گریه دارتره.بالاخره هر روز با یک سخنرانی که یا خواهر میمنت کریمی انجام می داد یا من یا سید ،توانستیم بچه ها را آرام آرام به خودمان علاقه مند کرده و اعتمادشان را جلب کنیم . به خصوص اینکه بعضی وقتها با اجازه ی مدیر پرورشگاه بچه ها را به خانه های خودمان می بردیم تا با محیط خانه و خانواده آشنا شوند. بچه ها سید را از همه ی ما بیشتر دوست داشتند و سخت شیفته اش شده بودند و او را عمو سید صدا می زدند.
یک روز به مناسبت عید، سید دوارزده تا از پسر بچه ها را به خانه شان برد.پدر سید که از سادات طباطبایی و مردی مومن و گشاده رو بود از بچه ها پذیرایی مفصلی کرد و مادرش هم برایشان غذای خانگی و میوه و شیرینی تدارک دیده بود . هدیه ای نیز برای آنها در نظر گرفته بودند.در حیاط خانه ی سید درخت کنار بزرگی معروف به کنار سید بود که طعم و مزه یکنارش متفاوت بود و به جای یک بار چند بار در سال میوه می داد .
سید می گفت: پدرم می گه حتما این بچه ها رو بیار خونه تا از میوه ی این درخت کنار بخورن.مثل همه ی خانه های آن موقع ،خانواده ی سید هم مرغ و خروس داشتند. مادر سید با تخم مرغ ها برای بچه ها املت درست کرده بود و بچه ها هم کلی از میوه ی درخت کنار و املت و نان تازه خورده بودند و بازی و شیطنت کرده و بعد هم راضی و خوشحال به پرورشگاه برگشتند . هنوز چند دقیقه ای از برگشتنشان به پرورشگاه نگذشته بود که بینشان دعوا و مرافعه بالا گرفت تا جایی که بزن بزن راه انداختند . سید رفت که میانجی گری مند و ببیند دعوا سر چیست ؟ نگران این بود که در خانه شان به بچه ها بد گذشته باشد . از آنها پرسید: بچه ها مگه بهتون خوش نگذشت؟ از چی ناراحتید؟ حسن گفت: عمو سید خیلی نامردیه . سهراب هسته ی کنارها رو جمع کرده و رفته داخل قفس مرغ و خروس ها هسته های کنارها رو به ما تحت این زبون بسته ها فرو کرده و همه رو کشته. حالا اگر بری خونه می فهمی چه بلایی سر مرغ و خروس های زبون بسته اومده. تعدادی از بچه ها از این اتفاق ناراحت بودند و آنهایی که شیطنت بیشتری داشتند می خندیدند. با همه ی شیطنت ها و ازارهایشان، دوستشان داشتم نه از سر دلسوزی. من در نگاه و اغوش بچه ها دنیایی را میدیدم که همه را به دوستی و محبت و مهربانی دعوت می کرد.آنها که خود محتاج توجه و محبت بودند همیشه به دنبال راهی برای جبران محبت دیگران بودند.
بچه های بزرگتر مرتب می گفتند:عمو سبد ان شاءالله تلافی می کنیم.هیچ کاری و هیچ جایی به اندازه ی در کنار بچه ها بودن برایم آرامش بخش نکرده و مثل یک خانواده شده بودیم. آنها حتی تک تک اعضای خنواده های ما را می شناختند.دلمان میخواست این بچه ها روابط دوستی و خانوادگی را تجربه کنند و دایم به دنبال جلب ترحم دیگران نباشند.ترجیح می دادم وقتی را یا با بچه ها بگذرانم یا در خانه بمانم . من که تا آن سن همه چیز برایم شوخی بود از مردم فاصله گرفته بودم . روز به روز لاغرتر و رنجورتر می شدم . دایم مراقب زبان و چشم و گوش و قلبم بودم و زندگی پرهیزکارانه ای را در پیش گرفته بودم . از مواجهه با مردم پرهیز می کردم و این به نظرم بهترین شیوه برای مصونیت از معصیت بود. شبانه روز مشغول عبادت ذکر و دعا بودم برداشت های غلط و درک نادرستم از کلاس های آقای مطهر و ربانی و مراقبه هایی که می دادند مرا به انزوا و گوشه نشینی کشانده بود.مادرم حالا دیگر التماس می کرد که از خانه بیرون بروم و فعالیت های فرهنگی و اجتماعی را از سر بگیرم ؛ فعالیت هایی که مورد توجه مردم باشد و موجب تعریف و تمجید آنها از من شود.از اینکه در تابستان دنبال پالتو بودم و لباس های زمستانی را از صندوقچه بیرون می کشیدم عصبانی می شد و می گفت :دنیا برای لذت بردن است اما من چنان به وسواس افتاده بودم که حتی می خواستم

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت سی وپنجم
ارسال شده در 26 مرداد 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_سی_و_پنجم

مادر سهراب سر زا رفته و پدرش از را به آنجا هدیه کرده بود و خود از راه گدایی در لین یک احمد آباد ،زندگی میکرد. دیگری موسی بنگی نام داشت . قصه ی این یکی رو دست همه زده بود . موسی قربانی عیش و عشرت پدر و مادر معتادش بود. هر بار که هوس می کردند موسی را به خانه ببرند ،با منقل و تریاک آنها قسمتی از بدن بچه می سوخت. زخم های تنش اجازه نمی داد پدر و مادرش را فراموش کند . شاپور گدا هم یکی دیگر از بچه های یتیم خانه بود که مادرش از گداهای دوره گرد بود . بعد از فوت پدر شاپور، مادر توان نگهداری بچه را نداشت و گدایی می کرد و گه گاهی کمی خوراکی و پوشاک برای شاپور می آورد. در بین بچه ها زندگی شاپور از بقیه تجملاتی تر بود . خلاصه اینکه هر یک از بچه ها اسمی و قصه ای اسفبار داشتند.
حالا باید با این بچه ها دوست می شدیم و با آنها کار فرهنگی می کردیم. باید وارد زندگی آنها می شدیم . نباید به آنها به چشم موجوداتی عجیب نگاه می کردیم.آنها مثل همه ی بچه های شهر بودند ؛با این تفاوت که بی کس تر و تنها تر از بقیه به دنیا آمده و از عادی ترین و کمترین سهم زندگی یعنی پدر و متدر محروم مانده بودند . اصلا نمی دانستیم از کجا باید شروع کنیم .باید می گذاشتیم فقط قد بکشند و آب و دانه شان را بدهیم یا در مورد اسلام و انقلاب و امام با آنها صحبت کنیم؟برایشان از کجا بگوییم ؟ اصلاً این ها می دانند انقلاب شده؟ اصلا انقلاب و اسلام برای آنها اهمیتی دارد ؟ آیا انقلاب را دیده اند؟ بعد از کلی صحبت و مشورت با برادر سلحشور که همیشه مأموریت مان را گوشزد می کرد و می گفت:«شما اگر آنها را با اسلام و انقلاب و امام آشنا کنید آنها راه درست زندگی را خودشان پیدا می کنند.فقط احساساتی نشوید و با ترحم به آنها نگاه نکنید»،به این نتیجه رسیدیم که این زندگی نابسامان نیاز به برنامه و قانون دارد و من شدم یکی از آنها…..سید درس اول را اینطور شروع کرد : از این به بعد هیچ کس حق ندارد دیکری را به لقب صدا بزند . همه باید همدیگر را به اسم خوب صدا بزنیم . اینجا ما یک خانواده هستیم و همه با هم خواهر ، برادریم . بزرگترها باید مراقب کوچکترها باشند.
در همین حین ،رسول با یک شیشکی وسط حرف سید پرید و با صدای بلند گفت: خواهر و برادر از چند تا ننه و بابا؟
سید با خونسردی ادامه داد:کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود. ما با محبت و دوستی پیمان خواهر و برادری را تقویت می کنیم.
همهمه به راه افتاده بود .صدیقه که از همه عاقل تر بود گفت: خفه خون بگیرید بذارید دو کلمه حرف آدمیزادی بشنویم.
سید ادامه داد: بزرگترها کوچکترها را زیر چتر خودشان بگیرند . از گوشه ی دیگر آسایشگاه صدای شیشکی دیگری بلند شد : توی این گرما و شرجی، بارون کجاست که زیر چتر بریم!همه زدند زیر خنده سید ادامه داد : خداوند بزرگ که ما را خلق کرده برای چگونه زندگی کردن ما کتاب هدایت و پیامبر را فرستاده است که بیازموییم و راه درست را انتخاب کنیم . انسان در تعیین سرنوشت خود سهیم است.
مثل اینکه همه با هم دست به یکی کرده بودند که اجازه ندهند سید سخنرانی کنه. از هر گوشه ای صدایی در می آمد و هر لحظه یکی از آنان اظهار فضل می کرد.
حالا نوبت فریده بود که تلقینات همیشگی مادرش را فریاد بکشد: ما که جزء اشتباهات خداوندیم ، با کتاب هم هدایت نمی شیم . بهترین حرف حساب برای ما کشیده و اردنگی است.تازه وقتی کتک می خوریم یه کم آدم می شیم.
سید صبورانه و مهربان گفت: نه بچه ها ،اگر کسی با کتک آدم می شد خر تا حالا آدم شده بود. سوژه ی خوبی دست بچه ها افتاده بود . حالا دیگر هر کس چیزی می گفت.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
هرگزاجازه ندهید کودکتان شما را بزند!
ارسال شده در 23 مرداد 1397 توسط سميرا صبوري در تربیت فرزند

هرگزاجازه ندهید کودکتان شما را بزند!

گاهی والدین برای اینکه خشم فرزندشان کم شود اجازه میدهند کودک، آنها را بزند.
استدلالشان هم این است که دستان او کوچک و خشمش زیاد است ما که دردمان نمی آید بگذار او آرام شود.یا بجای مشت زدن به سریا شکم، روی دستم بزن …..
غافل از اینکه کودک بعد از زدن والدین، احساس گناه می کند و یا احساس نگرانی از مقابله به مثل والدین پیدا می کند.
حتی اگر چنین نباشد، پس از آن یاد می گیرد تنها راه فرونشاندن خشم کتک زدن است .
اگر مادر کودکش را بزند، ضرر آن کمتر از وقتی است که کودک دست روی مادر یا پدر بلند کند. والدین در این مواقع باید بگویند: نزن! هرگز به تو اجازه نمی دهم این کار را بکنی. اگر ناراحتی با حرف زدن به من بگو.
اگر کودک کوچکتر از آن است که متوجه شود، کافی است بگویید: نزن! زدن کار خوبی نیست و دستهایش را بگیرید.

نظر دهید »
من زنده ام قسمت سی وچهارم
ارسال شده در 23 مرداد 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_سی_و_چهارم

یکسال و اندی از انقلاب گذشته بود. بسیاری از ادارات و ساختمان ها و رییس و روسای سابق و حتی هواداران رژیم سابق و نیروهای امنیتی ساواک هنوز بر مسند کار بودند وبه قصد ایجاد فضای مسموم و ناراضی کردن مردم ،کارشکنی می کردند.آبادان شهر کارگری و صنعتی که در معرض هجوم همه نوع فرقه و حزب و گروه بود.شهری نزدیک به همسایه ای که مترصد فرصت بود و انواع سلاح های مخرب را در اختیار هوادارانش می گذاشت. از سوی دیگر غایله ی خلق عرب و غیر عرب، فضای شهر را ناامن کرده بود. هر چند در محله ها هنوز همان یکرنگی و یکدلی و صفا و صمیمیت وجود داشت و مردم فارغ از قومیت ،با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کردند.با سرکار آمدن استاندار جدید خوزستان و انتصاب آقای مهندس باتمانقلیچ که از فارغ التحصیلان و نیروهای انقلابی دانشکده ی نفت آبادان بود به عنوان فرماندار آبادان ،شهر نفسی دوباره کشید ایشان در یک قدم انقلابی، نیروهای سپاه پاسداران و دانشجویان دانشکده ی نفت و انجمن اسلامی دبیرستان ها را به منظور پاکسازی ادارات و سازمان هاو مجموعه ی فرمانداری ،به عنوان همکار و نماینده ی داوطلب فرماندار منصوب کرد.ولی در آن زمان هیچ سامان و اداره ای به صورت رسمی و به راحتی ما را نمی پذیرفت.تنها گروهی که خوب از آنها استقبال شد نمایندگان فرماندار در مساجد بودندکه از پذیرش و ارتباطشان اظهار رضایت می کردند.هر کداممان حق داشتیم که محل خدمتمان را به عنوان نماینده فرماندار انتخاب کنیم و من از بین تمام مراکز ،ادارات و سازمان هابه دنبال جایی بودم که به آن علاقه مند باشم .یتیم خانه ی شهر را انتخاب کردم که به آن پرورشگاه می گفتند .پرورشگاه مرا به سوی خود می کشید.نیرویی ناشناخته و مرموز مرا یه سوی آن بچه ها می خواند . انگار به یک مهمانی دعوت می شدم. فراخوانی برای حضور در فضایی که سهم من بود.وقتی به آن جا رفتم خواهر میمنت کریمی که از خواهران متدین و معلم قرآن مسجد مهدی (عج)بود را در آنجا دیدم .خیلی خوشحال شدم.اگرچه او هم به تازگی وارد پرورشگاه شده بود اما محیط و بچه ها را خوب شناخته بود و قسمت های مختلفی را که اجازه داشت به من نشان داد.تنها فردی را که نشانم نداد ، رئیس پرورشگاه بود.رئیس مردی عصبانی بود . بچه ها از او خیلی حساب برده و می ترسیدند.او هم از آمدن ما دل خوشی نداشت . می خواست تمام عقده های خودش را با نهیب زدن به این بچه ها تخلیه کند.دختران و پسران در دو قسمت جداگانه که به یک محوطه ختم می شد در سالن هایی که هر کدام ظرفیت بیست نفر را داشت نگهداری می شدند.گوشه ی یتیم خانه آشپزخانه ای بود که نعیم و عبد الحسین و اکبر در آنجا برای صد و بیست بچه ی دو ساله تا چهار ساله و پانزده ساله ،غذا درست می کردند.برادر کریم سلحشور از طرف فرماندار به عنوان مسئول هلال احمر منصوب شد.او از دانشجویان دانشکده ی نفت آبادان بود .چون تعداد پسر بچه ها زیاد بود ایشان
،برادر سید صفر صالحی را به عنوان مربی انتخاب کرد وسپس حکم سرپرستی پرورشگاه را به ایشان داد.سید از همکلاسی های رحمان و از بچه های مسجد مهدی موعود بود و من همکلاسی خواهرش فاطمه السادات بودم.از او پرسیدم:از کجا شروع کنیم و با بچه ها چطوری دوست شویم تا آنها ما را قبول کنند؟گفت :آنچه آنهارا یک جا جمع کرده رنج و درد یتیمی و بی کسی است. ما باید در درک و فهم این رنج با آنها شریک شویم تا آنها به ما اعتماد کنند و علاقه مند شوند.
هرچه از بچه ها می پرسیدیم با نگاه های مات و مبهم از کنار ما می گذشتند. زندگی هر یک از بچه ها با سرنوشتی گره خورده بود . اسم هایی که آنها برای هم انتخاب می کردند و همدیگر را با همان نام ها صدا می کردند حاکی از زندگی تلخ و پر رنج آنان بود.
فریده می گفت:ما بچه ها جزء اشتباهات خدا هستیم . ما باید در شکم مادرانمان می مردیم و نمردیم ،نباید به دنیا می آمدیم و آمدیم. وضع و حال هیچ کدام بهتر از دیگری نبود. لقب هر بچه ای شهرت و حرفه ی خانواده اش بود. ابتدا فکر می کردم سر راهی فامیلی حسن است .ده سال و یازده ماه و شش روز پیش حسن در کهنه پارچه ای کنار زباله ها پیدا شده و به این یتیم خانه هدیه می شود.دیگری سهراب کخ بود .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 93
  • 94
  • 95
  • ...
  • 96
  • ...
  • 97
  • 98
  • 99
  • ...
  • 100
  • ...
  • 101
  • 102
  • 103
  • ...
  • 147

آخرین مطالب

  • دل طبیعت 
  • بدون شرح
  • پیوند بی کرانه
  • مرگ آرام مغزی کودکان با موبایل
  • غروب دریا
  • خانواده همسر
  • بیت المال ...
  • دعای هر روز ماه صفر 
  • ​با ترس فرزندمون از تاریکی چه کنیم؟
  • التماس دعای فرج

آخرین نظرات

  • لاله  
    • https://nbookcity.com/book/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%86%d8%a7-pdf>
    در دختر شینا قسمت صدوبیستم
  • یاس در جایگاه پدر ومادر 
  • یاس در شهیدی که حاج قاسم عاشقش بود
  • شهید محمود رضا بیضائی  
    • ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)
    در پیشنهاد معنوی..‌.
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در نجات از پیک ا میکرون....
  • یاس در الگوی ما حضرت زهرا سلام الله علیها...
  • سربازی از تبار سادات  
    • سربازی از تبار سادات
    در مکث کردن 
  • یاس در همدیگر رو دور نزنیم...
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در برای زیبایی ها...
  • منتظر در علائم سندروم اضطراب کرونا
  • یاس در ☕ عوارض مصرف نوشیدن بیش از اندازه چای
  • مطهر در کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرت باشد...
  • امیرِعباس(حسین علیه السلام)  
    • مبتلایِ حسین (علیه السلام)
    در تقویت‌کننده‌های ایمنی بدن رو بشناسید.
  • یاس در دلتنگی....
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در میوه =بانک خون
  • نور در ​بیایید با باورهای سمی خداحافظی کنیم
  • یاس در میوه =بانک خون
  • یاس در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در انسان باشیم...

موتور جستجوی امین

موتور جستجوی امین
مهر 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

اللهم عجل لوليك الفرج.....الهي آمين

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آستان مقدس شهدای گمنام
  • امام زمان
    • محرم 1400 به نیت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
  • اهل بیت
    • فاطمیه
  • بانو اسلامی
  • بدون شرح
  • بماند به یادگار
  • تربیت فرزند
  • تلنگر
  • تولیدی خودم «عکس، فیلم، متن»
  • جملات ناب
  • حکایت
  • سخن بزرگان
  • شهید
  • شهید گمنام
  • صرفا جهت اطلاع
  • صرفا جهت خنده
  • صرفا جهت سلامتی
  • عمومی
  • محرم حسینی
  • محرم ۱۴۰۲
  • معرفی کتاب
  • من حسینی شده دست امام حسن ام
  • نهج البلاغه
  • نکات اخلاقی
  • همسرانه ، عاشقانه
  • همه چیز در مورد کرونا
  • ولایت
  • چهارشنبه های امام رضایی
  • کتاب دخترشینا
  • کتاب من زنده ام
  • کلام قرآنی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 21
  • رتبه مدرسه دیروز: 4
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 48
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 6
  • رتبه 90 روز گذشته: 80
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 5
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان