من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

تورا چشم در راهم يا اباصالح ادركني
|خانه
من زنده ام قسمت صدوشصت ودوم
ارسال شده در 9 دی 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدو_شصت_ودوم

و این داستان ، داستان دنباله داری هبوط انسانیت در کسانی بود که خود را به خواب زده بودند تا وجدانشان آنها را آزار ندهد و به خیال خود قهرمان جنگ باشند . نخستین باری که شاهد این ماجرا بودیم ،از آن همه رنج و دردی که دیدیم ، همدیگر را به شدت در آغوش گرفتیم و لرزش دستها و نفس هایمان را با هم تقسیم کردیم . به عظمت وصف نا شدنی روح بزرگ برادرانمان برای پذیرش و تحمل درد سجده کردیم و دوساعت سر از سجده بر نداشتیم و خدا را شاهد گرفتیم ، « وَ اُفَوِّضُ اَمری اِلیَ اَلله اِنَّ اَلله بَصیرٌ بِالعِباد » ( من کار خود را به خدا واگذارم که او بر احوال بندگان آگاه است )
فردای آن روز سرگرد محمودی اب قیافه آراسته و اتو کشیده و ادکلنی که یک شیشه اش را خرج خودش کرده بود با عصائی که به دم سگ می ماند و آن را هنگام راه رفتن تکان تکان می داد همراه با یاسین ، شاکر ، حمزه و عیدی به اتاق ما آمدند . محمودی گفت :
- شما این جا راحتید ؟ چیزی کم ندارید ؟
پلک هایمان را از شدت گریه روز قبل نمی توانستیم باز نگه داریم . نمی خواستیم او متوجه اندوه عمیق ما شود اما قیافه تک تک بچه ها از جلو چشمانمان دور نمی شد . صدای ناله برادر ها که همچنان در گوشمان می پیچید اجازه نمی داد حرف های او را بشنویم . دو باره گفت :
- من اینجا نمی گذارم از دماغ شما یک قطره خون بیاید . شما گذشتهها را فراموش کنید . چرا به حانوت نمی روید و پولتان را خرج نمی کنید ؟
رو به یاسین کرد و گفت :
- اگر دختر ها پول بیشتری خواستند کوتاهی نکنید .
دوباره رو به ما کرد و گفت :
- اگر به قاطع افسران بروید ، پول بیشتری دریافت می کنید ، آنجا به اندازه افسران و خلبانان به شما حقوق می دهیم ولی اینجا به اندازه ملاها و دجال ها .
می خواستیم زودتر از شر حرف ها و نگاه هایش خلاص شویم . اضطراب و دلهره از وجود آن همه قوطی شیر و کنسرو و پنیری که ممکن بود به قیمت جان برادرانمان تمام شود و در کوله هایمان پنهان بود ، به قلبمان چنگ می زد . در دل پشت سر هم « وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَداً وَ مِن خَلفِهِم سَدا » می خواندیم . او به همه جا و همه چیز نگاهی خیره داشت . برای اینکه قال قضیه کنده شود رو به عیدی گفتیم :
- شما می توانید به جای ما بروید و آنچه را می خواهیم بخرید و برایمان بیاورید .
به جای عیدی محمودی به او امر کرد :
- نه ، همین الان همه اسرا را بفرستید داخل آسایشگاه ها و شما با من به فروشگاه بیایید .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدوشصت و یکم
ارسال شده در 3 دی 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدو_شصت_ویکم

وقت آمار لعنتی ، برادر ها در گرمای پنجاه درجه که خورشید وسط آسمان بود ِ روی دو پا می نشستند و مشتی سرباز بی سواد که شمارش عدد یک تا صد و جمع هفت وهشت را نمی دانستند ، آنها را با ضربه های کابل می شمردند . ضربه ها با شدت هر چه تمام تر بر بدن های استخوانیشان فرود می آمد . صدای شکستن استخوان هایشان با ناله ها و فریاد ها در هم می آمیخت و گوشهایمان را می خراشید و دلهایمان را ریش می کرد . شدت خشم و نفرت سرباز ها به قدری بود که حتی تحمل تن پوش نازک آنها را نداشتند ،پیراهن هایشان را می کندند و کابل ها را به طوری فرود می آوردند که با هر ضربه ای خون از تن برادران جاری می شد و آنها باید همچنان روی دو پا می نشستند و با چشم های باز به خورشید نگاه می کردند . خون و اشک از چشمها و صورتشان فرو می ریخت . شاید اگر خورشید می دانست در آن ظهر های بی رحم ، شعاعهای سوزان نورش با اسرا چه می کند ، از شرم به غروب پناه می برد . اسرا را امر به سجده می کردند و اگر اسیری سرش را از سجده بلند می کرد یعنی خودش داوطلب مرگ شده بود .
آنها زیر خشم خمیس و عبدالرحمن در نوبت آش شوربا می ایستادند تا شلاق ها را تاب بیاورند . هر ضربه کابلی که بر تن آنها فرود می آمد انگار تکه ای از بدن ما به بی انتها پرتاب می شد . آنها که جوان تر و تنومند تر بودند ، خودشان را جلو می انداختند و نوبت را از بقیه می گرفتند تا سهم شلاق مجروحان و پیرمردان کمتر شود . نه دل دیدن داشتیم و نه پای رفتن . نمایش هول انگیز بی هوشی و مرگ برادرانم تا عمق وجودم را می سوزاند وریشه آرزویم را برای آزادی خشکانده و آن را برایم بی معنی کرده بود . تکرار این حوادث و دیدن چنین صحنه های دردناکی نه برای چشم عادی و نه برای عقل و ذهن پذیرفتنی می شد . می دانستم تا روزی که زنده هستم این تصاویر مرگبار و جانکاه از بایگانی ذهن من پاک نخواهد شد . دیدن این صحنه ها مرا به یاد جمله زیبای تولستوی انداخت که وقتی از سر کنجکاوی به تماشای اعدام با گیوتین در حضور مردم رفته بود ، چنین نوشت :
- وقتی دیدم سر از بدن محکوم جدا شد و در سبد افتاد ، با تمام وجودم دریافتم که هیچ نظریه ای در زمینه حفظ وضعیت موجود قادر نیست چنین عملی را توجیه کند ، پس ما چگونه رهگذر این واقعیت باشیم ؟
آنچه ما را بی تاب تر از همیشه می کرد این بود که می دیدیم سه نفر که لباس اسیران را به تن داشتند ، لای دست و پای خمیس و عبدالرحمن و حمزه می چرخیدند و برای بعثی ها خوش رقصی می کردند و دم تکان می دادند و انگشت نحس خود را به سمت برادران نشانه می گرفتند و به بهانه یک نخ سیگار که انعام سر سپردگیشان بود ، تن به خیانت می سپردند . نگاه شوم شان به مثابه دندان گرگی بود که در گوشت بره های بی گناه فرو می رفت . گرسنگی ، تشنگی ، گرما ، سرما ، تحقیر ، توهین و شکنجه ، همه چیز را می شد تحمل کرد اما نامردی و خیانت نفس گیر بود . با صدای سوت سربازان بعثی همه برادران اسیر با تنی زخمی و دمپائی های پاره به حالت خبردار می ایستادند و با ظرفهای شوربا و لیوان های چای به سمت آشپزخانه راه می افتادند ، هر چند نه پائی برای ماندن و نه پائی برای رفتن بود . اگر کسی عاجز و خمیده و خسته راه می رفت ، دوباره به جای اول برگردانده می شد . با دستهای لرزان و سینی های نیمه پر از شوربای بی خاصیتی که سهم هر اسیر از آن بیشتر از چند قاشق نمی شد ، راهی ویرانه هایشان می شدند ، ویرانه هائی که سهم هر کدامشان از آن برای نشستن و خوابیدن ، دو وجب و نیم بود . با همه این اوصاف ، برادرها نیمه های شب ، دزدکی و چهار دست و پا مشغول نماز می شدند یا تعداد دیگری که بیمار و مجروح بودند آنقدر غلت می زدند تا استخوانهایشان روی آن زمین سخت آرام بگیرد به امید این که شاید به خواب بروند و ساعتی از آن فضای بی رحم دور شوند .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدوشصتم
ارسال شده در 2 دی 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدو_شصتم

به هر تقدیر پای ما به خیاط خانه باز شد . بعد از دوخت و دوز لباس های جدید ، روپوش و شلوار و مقنعه ای را که دو سال امانتدار تن و بدنمان و نگهدار آبرو و حیثیتمان بودند بوسیدیم و به کوله پشتی اسارت سپردیم البته با وجود گذشت دوسال از اسارتمان هنوز دوست نداشتیم ، لباس اسارت به تن کنیم اما روپوش نو را به فال نیک گرفتیم تا شاید با پایان جنگ و بوی خوش آزادی همراه باشد .
دو روز بعد از اینکه هیأت صلیب سرخ اردوگاه را ترک کرده بود ، لوسینا با چهره ای شاد و خندان همراه با چمدانی بزرگ تر از چمدان قبلی آمد .
توان حمل چمدان را نداشت اما اجازه نمی داد کسی دیگری هم آن را حمل کند . با شوق و ذوقی بیشتر از دفعه قبل گفت :
- با کمک یک زن عراقی برایتان چادر مشکی خریدم اما نمی دانم چطور می توانید از این پارچه استفاده کنید !
پارچه مشکی را که دیدیم کلی خندیدیم و لوسینا که از خنده ما خیلی خوشحال شده بود پرسید:
- این همان چیزی است که شما می خواستید؟
خنده ما بیشتر از بابت بد جنسی عراقی ها بود . او حتما می دانسته پارچه چادری یا عبایی چیست اما به لوسینا یک پارچه ضخیم مشکی برزنتی نشان داده بودند ؛ از جنس پارچه هایی که روی ماشین ها می اندازند . خانم لوسینا با تعجب پرسید :
- چطور در هوای پنجاه درجه شهر الانبار این پارچه سنگین و ضخیم را می خواهید روی سر بیاندازید و از آن استفاده کنید ؟
دوباره تکرار کرد :
- من درست خریده ام ؟ این همان چیزی است که شما می خواستید ؟ قابل استفاده است؟
اگرچه هیچ شباهتی به پارچه چادری نداشت گفتیم :
- بله ، دقیقاً همان است .
تشکر کردیم و او به امید دیدار بعدی خداحافظی کرد .
زمانی که ساعت آمار و صبحانه و هواخوری برادرها بود ما داخل اتاق بودیم و با این وضع در جریان حوادث و اخبار اردوگاه قرار نمی گرفتیم .
با آمدن صلیب سرخ توانستیم امتیاز آسایشگاه روبرو را برای هواخوری بگیریم .
پنجره های آن آسایشگاه با رنگ استتار شده بودند . بخشی از رنگ را تراشیدیم تا روزنه ای به حیاط و آسایشگاه برادرها به رویمان باز شود .
دور از چشم حمزه ، از آن روزنه ، نوبتی در جریان رفتار بعثی ها و رنجی که برادر ها می بردند ، قرار می گرفتیم و بیشتر متوجه حجم نفرتی که از ما داشتند می شدیم . کابل از دست آنها نمی افتاد . ورزش و تفریح و بازی نگهبان ها ، ضربه هایی که بر تن نحیف برادران اسیر فرود می آوردند ، بود ، گاهی مثل گرگ زخمی دنبال اسیران به همه سوراخ سمبه ها سرک می کشیدند و تنها منطق شان چوب و چماق بود و با همین منطق از اسرای تازه وارد استقبال می کردند .
از لنز ساختگی دوربین آسایشگاه ساعت ها به تماشای برادران اسیرمی نشستیم . هر کاری که خمیس و عبدالرحمن و حمزه به برادران امر می کردند ما هم همان کار را انجام می دادیم تا در تحمل رنج آنها شریک باشیم و در این درد تنها نباشند .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدوپنجاه ونهم
ارسال شده در 2 دی 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدو_پنجاه_نهم

لوسینا که همچنان بی قرار باز کردن چمدانش بود گفت :
- دیدن شما در این لباس ها برای من رنج آور است . تا آنجا که توانستم لباس های مختلف در سایز و رنگ های مختلف آورده ام . هرکدام را هرجا که دوست دارید بپوشید . اگربازهم چیزی خواستید برایتان می آورم .
چمدان پر بود از انواع لباس های خواب و کاپشن و شلوار جین و کت و دامن و لباس ورزشی و بلوز و پیراهن با کیفیت های بسیار عالی و رنگ و مدل های امروزی .
با دیدن لباس ها یاد بازار کویتی ها و چمدان های خاله صنوبر افتادم که همیشه پر از چنین لباس هایی بودند . از او به خاطر آن همه اشتیاق و تعهد و وظیفه شناسی ، قدر دانی کردیم ، اما گفتیم :
- اگرچه این لباس ها خیلی خوب و قشنگ است اما اینجا به درد ما نمی خورد و ما نمی توانیم از اینها استفاده کنیم ، فقط برای استفاده های دیگر یکی دو تکه از آنها را بر می داریم .
با اصرار زیاد خواست بداند چه لباسی مد نظر ماست و چه کمکی می تواند به ما بکند . گفت :
- ما یک هفته در بغداد هستیم و هر لباسی که شما بخواهید برایتان تهیه می کنم . اگر برایتان روسری بیاورم شما می توانید با این بلوز و شلوار جین بپوشید ! اصلا شما بگویید چه می خواهید . اگر برایتان پارچه بیاورم می توانید در خیاط خانه اینجا از همین لباس هایی که پوشیده اید برای خودتان بدوزید ؟
خوشحال شدیم و گفتیم :
- این پیشنهاد خوبی است اما اگر قرار است پارچه تهیه کنید ، برایمان چادر هم بیاورید .
نوع و مقدار پارچه چادری برایش قابل فهم نبود . برای اینکه بهتر متوجه شود نشانی عبای زنان عرب را دادیم و گفتیم چادر هم شبیه عبا است و عراقی ها می توانند در خرید این پارچه به شما کمک کنند .
صبح روز بعد اول وقت لوسینا همراه چهار قواره پارچه به رنگ های کرم ، سبز، قهوه ای و طوسی با همان اشتیاق وارد اتاق ما شد . هر کدام یک رنگ از پارچه ها را برداشتیم . فاطمه قهوه ای را برداشت ، مریم سبز را ، حلیمه کرم را و من طوسی را برداشتم . از اینکه مارا خوشحال کرده بود احساس خوبی داشت . او همچنان تلاش می کرد مشخصات دقیق تری از پارچه چادری به دست بیاورد . حل مسئله پارچه چادری را به عراقی ها سپردند . قرار شد تا ملاقات بعدی مسئله لباس و چادر حل شده باشد . او می گفت :
- مسئولیت و هنر ما نشاندن لبخند بر چهره اسرای جنگی است تا بتوانیم صدمات
جنگ را کم کنیم . جنگ به اندازه کافی نگرانی و خشونت دارد . اگر چادر به شما آرامش و اطمینان می دهد ، من هم دوست دارم آن را برای شما تهیه کنم .
بشر در هر گوشه ای از این دنیا برای حفظ آرامش خود ایدئولوژی و تفکری دارد و ما باید به این تفکر احترام بگذاریم .
او به همه ادیان و ایدئولوژی ها احترام می گذاشت . هیچوقت بر سر چادر با ما بحث و جدل عقیدتی نکرد . بخشی از این تفکر و رفتار متأثر از شغل و مأموریت های انسان دوستانه او بود اما بخش اعظم آن به این بر می گشت که به قول بی بی « خدا خوب کرده » بود .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدوپنجاه وهشتم
ارسال شده در 2 دی 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدوپنجاه_هشتم

آقای هیومن به دقت و شمرده شمرده صحبت می کرد و آقای لبیبی صمن اینکه نامه های ما در دستش بود ترجمه می کرد من هم مثل شاگردی که از زیر دست معلم به دنبال جواب سوال می گردد تمام حواسم به دست آقای لبیبی و نامه ها بود که یک باره چشمم به تکیه کلام پدرم که صدایم می کرد « نور دیده » روشن شد دیگر توضیح وترجمه را نه می شنیدم ونه می فهمیدم بی اختیار سرم را جلو و جلوتر و چشمانم را ریز می کردم تا مطمئن شوم درست می بینم و درست می خوانم ، آقای لبیبی وقتی نگاه خیره من به دست خود و چهره ملتمسم را دید همین که فهمید نامه ای که روی دیگر نامه هاست مال من است آن را به سمتم گرفت ، نامه را گرفتم ، بوسیدم ، دستان گرمش را روی کاغذ نامه حس می کردم به رد قطرات اشک که هنگام نوشتن از چشمانش برنامه چکیده بود دست می کشیدم نامه بوی پدرم را می داد بوی اسطوره زندگی ام را بوی مهربانی و عشق می داد تمام کلماتی که پدرم با دستان لرزان نوشته بود را مثل شربتی خنک وگوارا نوشیدم و کلمه به کلمه خواندم .
« نور دیده کجایی ؟ از کجا باور کنم تویی ، سلامت کنم همه جا را گشتم سراغ تو را از مرده ها و زنده ها گرفتم از رود کارون و خاک زمین و برگ های درخت و گل سرخ و شقایق پرسیدم همه گلها بوی تو را داشتند و همه تو را صدا می زدند حتی مترسک باغ حیاط که لباس های تورا می پوشید از فراق تو مُرد . به خدا می سپارمت تا همیشه زنده باشی »
خدای من ! این نامه ای است که پدر با دستان مهربانش برای من نوشته است . باور کردنی نبود که پدرم از فرسنگ ها فاصله سرانجام مرا پیدا کرده . از تک تک کلماتش هم شادی را و هم غم را حس می کردم . نامه اش بغضم را ترکاند . کلمات آن نامه برایم تداعی کننده قیافه پدر بود ؛ می توانستم از پس آن سطرها چهره دوست داشتنی و مهربانش را ببینم اما نمی دانستم چرا دست خط زیبای او به هم ریخته شده بود . نمی دانستم این به هم ریختگی از غم دوری من است یا برای دست های پدرم اتفاقی افتاده .
نامه را که چند بار خواندم ، با خودم گفتم لابد غافلگیر شده که نه از حال خودش خبری داده و نه از حال خانواده .
در نامه دیگری رحیم نوشته بود که مادر به نهضت سوادآموزی می رود تا خودش خط تو را بخواند و برایت نامه بنویسد .
ما چهار نفر با تمام اعضای خانواده هم آشنا بودیم . نامه ها را شریکی و با هم می خواندیم و از بر می کردیم . انگار همه به ایران سری زده بودیم . هوایی شده بودیم .

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 63
  • 64
  • 65
  • ...
  • 66
  • ...
  • 67
  • 68
  • 69
  • ...
  • 70
  • ...
  • 71
  • 72
  • 73
  • ...
  • 147

آخرین مطالب

  • دل طبیعت 
  • بدون شرح
  • پیوند بی کرانه
  • مرگ آرام مغزی کودکان با موبایل
  • غروب دریا
  • خانواده همسر
  • بیت المال ...
  • دعای هر روز ماه صفر 
  • ​با ترس فرزندمون از تاریکی چه کنیم؟
  • التماس دعای فرج

آخرین نظرات

  • لاله  
    • https://nbookcity.com/book/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%86%d8%a7-pdf>
    در دختر شینا قسمت صدوبیستم
  • یاس در جایگاه پدر ومادر 
  • یاس در شهیدی که حاج قاسم عاشقش بود
  • شهید محمود رضا بیضائی  
    • ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)
    در پیشنهاد معنوی..‌.
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در نجات از پیک ا میکرون....
  • یاس در الگوی ما حضرت زهرا سلام الله علیها...
  • سربازی از تبار سادات  
    • سربازی از تبار سادات
    در مکث کردن 
  • یاس در همدیگر رو دور نزنیم...
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در برای زیبایی ها...
  • منتظر در علائم سندروم اضطراب کرونا
  • یاس در ☕ عوارض مصرف نوشیدن بیش از اندازه چای
  • مطهر در کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرت باشد...
  • امیرِعباس(حسین علیه السلام)  
    • مبتلایِ حسین (علیه السلام)
    در تقویت‌کننده‌های ایمنی بدن رو بشناسید.
  • یاس در دلتنگی....
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در میوه =بانک خون
  • نور در ​بیایید با باورهای سمی خداحافظی کنیم
  • یاس در میوه =بانک خون
  • یاس در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در انسان باشیم...

موتور جستجوی امین

موتور جستجوی امین
مهر 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

اللهم عجل لوليك الفرج.....الهي آمين

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آستان مقدس شهدای گمنام
  • امام زمان
    • محرم 1400 به نیت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
  • اهل بیت
    • فاطمیه
  • بانو اسلامی
  • بدون شرح
  • بماند به یادگار
  • تربیت فرزند
  • تلنگر
  • تولیدی خودم «عکس، فیلم، متن»
  • جملات ناب
  • حکایت
  • سخن بزرگان
  • شهید
  • شهید گمنام
  • صرفا جهت اطلاع
  • صرفا جهت خنده
  • صرفا جهت سلامتی
  • عمومی
  • محرم حسینی
  • محرم ۱۴۰۲
  • معرفی کتاب
  • من حسینی شده دست امام حسن ام
  • نهج البلاغه
  • نکات اخلاقی
  • همسرانه ، عاشقانه
  • همه چیز در مورد کرونا
  • ولایت
  • چهارشنبه های امام رضایی
  • کتاب دخترشینا
  • کتاب من زنده ام
  • کلام قرآنی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 21
  • رتبه مدرسه دیروز: 4
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 48
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 6
  • رتبه 90 روز گذشته: 80
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 5
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان