من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

تورا چشم در راهم يا اباصالح ادركني
|خانه
من زنده ام قسمت صدودوازدهم
ارسال شده در 15 آبان 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدودوازدهم

صبح ها گاهی هنوز چشم هایمان را باز نکرده بودیم ،مریم از من میپرسید:
-آجی مگه به جان آقا قسم نخوردی ما فردا آزاد میشیم،پس چرا آزاد نشدیم.
من درحالی که سرم را روی بازوهاش می گذاشتم می گفتم: من گفتم فردا آزاد می شیم،حالا که امروزه،فردانیست،هر صدایی،هر نگاهی،هر حرفی می توانست نهال امید را پربار و کاروان امید را به حرکت در آورد.اصلا معتقد بودیم که ناامیدی شرک است.کسی که خدا دارد یعنی امید دارد .ما چوب خط های را به امید رسیدن فردامی شمردیم.همسایه عصبانی و ناراحت ما گاهی در مقابل این همه ابراز احساسات که حکایت از بی خبری و تنهایی ما داشت لگدی محکم به دیوار می کوبید و ما از شدت ترس و وحشت ناخودآگاه به دیوار مریض که باهاش قهر بودیم پرتاپ می شدیم؛دیواری که از آن سو مرتب صدای ضربه و ویتم گرفتن روی دیوار شنیده می شد و آن اسیر با حرف های دری وری خودش را سرگرم می کرد اما هیچ پاسخی از سمت دریافت نمی کرد.
زمستان دوباره با همه خشونتش به ما حمله ور شده بود.تن بی رمق مان توان تحمل سوز بادهای استخوان سوز را که از آن دریچه ی جهنمی بیرون می آمد نداشت .یک باردیگر که دچار تنگی نفس شده بودم و همگی به در و دیوار می کوبیدیم دکتر وارد سلول شد و بلافاصله با دستور او به درمانگاه اعزام شدم.اگر چه در درمانگاه هم اتفاق خاصی نمی افتاد اما برخلاف دفعه قبل که در
گوشه ای ایستاده بودم این بار در کنار همان میزی که پنبه و گاز روی آن گذاشته شده بود نشستیم ناتوانی ام در دم و بازدم کلافه ام کرده بود.دلم می خواست تا می توانم بدوم ،دلم می خواست شیشه های پنجره را بشکنم،دلم می خواست فریاد بزنم،فحش بدهم ،ناسزا بگویم و در این نفس های آخر هرچه که از دستم بر می آید انجام دهم.اما گروهبان قراضه دائم تهدید می کرد که تکان نخورم و همان جا بشینم ،دکتری غیراز دکتر راحتی و آبکی آمد و همان اسپری آسم را داد و سه پف زدم و رفت.دور و برم را وارسی می کردم تا شاید چیز با ارزش و به دردبخوری پیدا و بلند کنم.این بار حرفه ای تر و جسورتر از دفعه ی قبل شده بودم .هرچه چشم انداختم چیزی ندیدم.همین طور که به دور و برم نگاه می کردم؛تکه روزنامه ی مچاله شده ای را کنار میز دیدم که نمی دانم قبلا دور چه چیزی پیچیده شده و از بد روزگار گذرش به زندان افتاده بود.بی خبری من را حریص یک تکه روزنامه ی باطله کرده بود.دوباره مانور عملیات سرقت را شروع کردم.دور و برم را می پاییدم دست هایم را از خودم دور کردم و گردن تاباندم و چشم چرخاندم،در آینه روبه رو هم جز تصویرمن هیج تصویر دیگری منعکس نمی شد.بی توجه به تالاپ تلوپ ضربان قلبم خودم را به تکه روزنامه نزدیک کردم تا در چشم به هم زدنی آن را به جیب بزنم.از مهارتی که کسب کرده بودم هم خوشحال و هم ناراحت بودم.باز شک و تردید به دلم هجوم آورد اما خودم را تسلی دادم که:معصومه ناگریزی ،اینکه تکه زباله ی بیشتر نیست.مثل آفتابه دزدی است.
اما آقا می گفت:تخم مرغ دزد،عاقبت شتر دزد میشه.
از عاقبتم می ترسیدم اما از موفقیتی که به دست آورده بودم مسرور و در دل از ترس عاقبتم ناخوش بودم.به خاطر تکه روزنامه ای که آن را بسیار حرفه ای به جیب زده بودم،شتابزده و مضطرب وارد سلول شدم.قیافه ی خواهر ها نشان می دادکه در انتظار خبر یا چیز جدیدی هستند.خواهرها می دانستند از بعثی ها خبری به ما نخواهید رسید و شفا دست خداست.یواشکی تکه روزنامه را بیرون آوردم و همه دور آن حلقه زدیم.نوشته ها برایمان حکم نقاشی داشت.خدای من چقدر کلمه!چقدر حرف!چقدر خبر!هرچه به کلمات خیره می شدیم چیزی نمی فهمیدیم.حلیمه کمی زبان عربی می دانست و بهتر از ما می فهمید ؛ دورش جمع شدیم و به دهانش چشم دوختیم.کلمات را ریشه یابی کردیم.اسم ها ،فعل ها و حروف را جدا کردیم.از روی همین یک تکه روزنامه حوادث بسیاری را حدس زدیم اما به صحت و درستی آن یقین نداشتیم. برای ترجمه ی کلمات عربی
به همسایه عرب زبانمان که فقط گاه گاهی لگد می پراند هیچ امیدی نداشتیم.
بعد از بحث و شور بسیار زیاد که چند روزی به طول انجامید ناچار توافق کردیم از قیس کمک بگیریم.اما چگونه؟بازهم نمی دانستیم او چقدر مورد اعتماد است،آیا همان گونه هست که می گوید؟هرکس نظری می داد:او حسن نیت خود را ثابت نکرده است.قرار بود تیغ به ما بدهد که نداد.به قیچی راضی شدیم که نداد،حتی یک ناخن گیرهم نداد.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدویازدهم
ارسال شده در 13 آبان 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدویازدهم

وقتی فهمیدند چند طبقه پایین تر،بدون ملاقات بادکتر بایک کپسول همیشگی کار تشخیص ودرمانم تمام شده همه خندیدند،اما خنده دارتر وقتی بود که جیب هایم را خالی کردم.از تعجب شاخ درآورده بودند.نمی دانستیم از آن ها چگونه وبرای چه منظوری استفاده کنیم.هرکدام پیشنهادی می داد:یک رول ازگاز را با بخشی ازموهای ریخته مان ترکیب کنیم ودوباره یک طناب ببافیم.
-واجب تراز همه استفاده ی بهداشتی آن است.
-اگر سنجاقم بود برای تعمیر لباس هایمان خوب بود.
-برای روزی که قرار شد یکدیگر را خفه کنیم،به دردمان می خورد! به هرترتیب دورول نگه داشتیم وبقیه را…
آن شب"دکتر راحتی"آمد وبه همراه کپسول همیشگی دوتا کپسول ویک اسپری داد وگفت:اخذی نفسین.(دوپف بزن)
اما سریع آن را پس گرفت.به برونشیت مزمن مبتلا شده بودم.تنگی نفس ودرد سینه وسرفه های خشک مثل سنجاق سینه به من چسبیده بود وبی قرارم می کرد.گاهی از فرط دستپاچگی به در ودیوار می کوبیدم،شاید ذره ای هوای بیشتر وتازه تر از درزی یا دریچه ای به آن صندوقچه وارد شود.نفس می خواستم اما درمقابل این ضربه ها که بی اختیار ازدرد به دیوار همسایه می کوبیدم،سکوت تنها پاسخ زندانی عصبانی سلول مجاور بود که حتی حوصله ی کوبیدن به دیوار را نداشت.انگار خودش هم شبیه دیوار شده بود.
گویا از زندانیان بسیار قدیمی آن جا بود وبه همه ی قوانین زندان عادت کرده وتسلیم شده بود.وقتی برای رفتن به درمانگاه مرا بدون عینک ازسلول بیرون آوردند،نیمرخ همسایه ی عراقی میانسالمان را دیدم که کف دو دستش رابه هم چسبانده وجلو آورده بود تاآن را ببندند وسرش را آماده نگه داشته بود تاعینک کوری را به چشمش بزنند.باخودم گفتم:وقتی لباس زندان را پذیرفتی ودست هایت را برای بسته شدن تقدیم کردی،زندان وتسلیم را پذیرفته ای ودیوار برای همیشه بخشی از دارایی وزندگی تو می شود ودیگر هیچ حادثه واتفاقی را خارج ازاین سلول ها رصد نمی کنی.دیگر توربطی به رخداد های بیرون نداری ورخداد های بیرون هم به تو ارتباطی ندارند.آنوقت است که ضربه های دیوار تورا عصبانی می کند ومثل دیوار بی صدا وساکت می شوی وفردا وآزادی برایت بی معنی می شود.این شیوه ی زندگی درباره ی ما مصداق نداشت.نمی خواستیم مثل او باشیم.مادر عین اسارت آزاده بودیم،ما فرزند باورهای بزرگ بودیم.به دنیا آمده بودیم تا انقلاب کنیم.بجنگیم وبرای آزادی اسیر شویم.سهم ما دیوار وزندان نبود.هنوز می گفتم ما فردا آزاد می شویم،حتی وقتی نفس هایم به سختی بالا می آمد،امید به فردا داشتم.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدودهم
ارسال شده در 13 آبان 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدودهم

خدای من! تازه فهمیدم که اینها دکترها هستند که جارو به دستشان داده اند…
نگهبان بلا فاصله گفت:لِبسی النظارات وابسرعه عبری.(عینکت را بزن و زود دور شو)
عینکم بیشتر از آنکه چشم هایم را بپوشاند پیشانی ام را پوشانده بود.سوار آسانسور شده ودر طبقه ی پایین تر از آن بیرون رفتیم.وارد اتاقی شدیم که به نظر درمانگاه می رسید.گوشه ای ایستادم, گاهی سرم را به عقب می کشیدم تا بتوانم چیزی ببینم و موقعیت اطراف را درک کنم.سرفه های مسلول وپر درد تنها زبان اظهار وجودم بود.چرک وخونی را که از ریه به حلقم می آمد,با زجر ورنج به معده می فرستادم .صدای خس خس نفس های چند نفر دیگر را می شنیدم.از زیر عینک وبا چرخش زیاد گردن فقط چند زندانی را از زانو به پایین دیدم که با کفش های مندرس وپیژامه های نازک با فاصله از هم ایستاده بودند.صدای سرفه هایم هر چند لحظه یکبار سکوت را در هم می ریخت.گردنم را به عقب می کشیدم تا از زیر آن عینک لعنتی چیزی ببینم.سرگرم تقلا برای دیدن وفهمیدن بودم که مشت محکمی از پشت سر چانه ام را به سینه ام کوباند.صدای به هم خوردن دندان ها وفکم در گوشم پیچید.یادم افتاد که ((من یک ژنرال زن ایرانی مسلمان هستم پس باید مثل لقبم بزرگ باشم))!سرفه کنان عینک را از چشمانم برداشتم.دو نفر با همان هیبت وقیافه وسن وسالی که در راهرو دیده بودم در لباس زندانیان با عینک کوری آن طرف ایستاده بودند.اندام تکیده واستخوانی شان در آن لباس ها ,هیبت شان را بسیار رقت بار کرده بود.در ضلع دیگر اتاق,تخت بیمار ومیز کوچکی که مقداری گاز وپنبه وبتادین وچند ظرف خالی دارو روی آن چیده شده بود قرار داشت.آنها عینک بر چشم داشتند اما من بدون عینک به تماشای آنها ایستاده بودم.کلامی بین ما رد وبدل نمی شد.گاهی صداهایشان را صاف می کردند ومن در جواب آنها از ته دل سرفه ای می زدم.اطرافم را کنترل می کردم که در فرصتی مناسب خودم را معرفی کنم اما سر وکله ی نگهبان. پیدا شد وآن دو نفر را به جای دیگری برد ومن با میزی که روی آن پنبه وگاز بود تنها شدم.پنبه وگازها به من چشمک می زدند ومرا وسوسه می کردند که مقداری از آنها را در جیبم بگذارم.همه ی حواسم به آن میز بود.به دنبال یک فرصت طلایی بودم وبه هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم.مدت زیادی بود که در محرومیت لوازم بهداشتی به سر می بردیم.از خودم پرسیدم این سرقت به چه قیمتی تمام خواهد شد؟مردد بودم.دست هایم را از جیبم در آوردم وبه حالت خبر دار ایستادم.دائما سر می چرخاندم وچشم می گرداندم;هیچ کس وهیچ چیزی که جنبنده باشد نظرم را جلب نکرد.با خودم درگیر شده بودم:
-نه این اسمش دزدی نیست,این به زور گرفتن ذره ای از حق خودمان است.
-اگر در حین انجام این کار دیده شوم,آن وقت چه خواهد شد؟
-اما اگر دیده نشوم ما صاحب چند رول پنبه وگاز خواهیم شدکه می توانیم با آن خیلی کارها بکنیم .فکر داشتن چند تکه پنبه وگاز باعث شده بود ضعفم را فراموش کنم.اگر چه سرفه امانم را بریده بود,دل را به دریا زدم با سرعت به سمت میز رفتم.مقداری پنبه را در یک جیبم چپاندم وسر جایم برگشتم.کسی نبود ومن هنوز فرصت داشتم. با دست دیگرم چند رول گاز در آن یکی جیبم چپاندم وخودم را کنار کشیدم اما با حرکت خودم به سمت میز وبرداشتن رول گاز تازه متوجه آینه ای شدم که روبه روی من قرار داشت واحتمالا برای کنترل زندانی در مواقع خلوت وتنهایی گذاشته شده بود اما در آن لحظه محموله ی گاز وپنبه آنقدر برایم ارزشمند شده بود که به چیز دیگری فکر نکردم.خدارا شکر به خیر گذشت وکسی مچم را نگرفت اما خودم با یک مچ مچ دیگرم را سفت گرفته بودم.
بدون اینکه دکتری مرا دیده باشد,همان کپسول همیشگی را دادند ومجبورم کردند آن را بدون آب قورت بدهم.آن کپسول از همان هایی بود که دوماه متوالی خورده بودم وهیچ خاصیتی از آنها ندیده بودم. به سمت سلول خودمان روان شدم.
صدای سرفه های خشکم خبر نزدیک شدنم را به خواهرانم وهمه ی همسایه ها می داد.تقریبا دو ساعت بود از سلول خارج شده بودم وهمه نگران ومشوش بودند.وقتی وارد سلول شدم مثل موش کور شده بودم.داخل سلول آنقدر تاریک بود که باید دقایقی می گذشت تا یکدیگر را پیدا می کردیم.با دیدنم دورم حلقه زدند وسؤال پیچم کردند:
-بیمارستان بیرون ازاینجا بود،خیلی از اینجا دور بود؟
-ازریه هات عکس گرفتن؟
-دارو چی دادن؟
-کسی روهم دیدی؟

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدونهم
ارسال شده در 13 آبان 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدونهم

هر بار که نفس می کشیدم گویی وزنه ای سنگین را روی قفسه ی سینه ام بالا وپایین میکنند.حتی مهره های کمرم تیر می کشید.با هر نفس لخته های خون بر دهانم هجوم می آوردند.نفس نمی کشیدم;خون بالا می آوردم.قفسه ی سینه ام متورم ودردناک شده بود ووقت نفس کشیدن این درد تشدید می شد اما برای زنده ماندن چاره ای جز نفس کشیدن نداشتم.
سر انجام بعد از به در کوبیدن های بسیار,من مشتری همیشگی آنتی بیوتیک هایی در رنگ ها وسایزهای مختلف شدم,بدون اینکه کمترین نشانه ای از بهبودی در من دیده شود.نسخه ی دیگری هم در کار نبود.یک روز چنان نفس در سینه ام حبس شد وتقلا می کردم که خواهرها از شدت ترس ونگرانی به در ودیوار کوبیدند وبا فریاد دکتر را صدا زدند.نگهبان کشیک,گروهبان قراضه بود.وقتی دریچه را باز کرد,با خشم وعصبانیت خواهران که مواجه شد در را محکم بست ورفت.هر چه رنگم بیشتر به کبودی می رفت,صدای فریاد خواهران بلندتر می شد تا اینکه او بالاخره در را باز کرد و مثل همیشه با عینک کوری مرا از سلول بیرون انداخت.اضطراب,تنگی نفسم را تشدید می کرد.از شدت ضعف توان راه رفتن نداشتم.پاهایم را به سختی روی زمین می کشیدم.سرفه هایم مثل شیهه ی اسب مست به در ودیوار راهرو زندان می خورد وبه سینه ام بر می گشت.سرانجام این سرفه ها چنان بی تابم کردند که بی محابا عینک را از روی چشمانم پس زدم وگوشه ای نشستم اما لگدهای محکمی که به استخوانهای بی محافظم,فرود می آمد مجبورم کرد از جا بلند شوم.از اینکه مادرم آنجا نبود که جان کندن مرا ببیند خوشحال بودم.فریادهای خوفناک وکلمه های نامفهوم گروهبان قراضه ولگدهایش نمی گذاشت در آن وضعیت باقی بمانم.برای اولین بار بود که راهرو سلول ها را به خوبی می دیدم;اگر چه فقط چند ثانیه وقت پیدا کرده بودم,اما متوجه شدم در راهرویی طولانی قرار دارم که دو طرفش درهای یک شکل و اندازه. نه در مقابل هم بلکه با فاصله ی یکی دو متر از یکدیگر قرار دارند.در دو طرف راهرو دوتا از درها باز بودند ودو نگهبان کابل به دست بالای سر عده ای ایستاده بودند که به نظر می آمد زندانی باشند.نگهبان ها به آنها امر ونهی می کردند و شلاق هایشان را با گرده های آنان تیز می کردند.فقط برای یک لحظه نگاهم روی آن زندانیان متوقف ماند.برف سفیدی که بر موها ومحاسن شان نشسته بود چهره های نسبتا جوان آنها را پیر و فرسوده نشان می داد.مشغول جارو کردن زمین بودند واصلا حواسشان به اطراف نبود.تنها چیزی که با چشمان معصومشان به آن خیره بودند,مسیر حرکت جارو بود.نزدیک به یلدای دوم وشروع زمستانی دیگر بودیم. می خواستم بدانم,اینها اسیر جنگی هستند یا زندانی سیاسی عراقی.وقتی از کنارشان عبور کردم با صدایی رنجور وبریده بریده در لا به لای سرفه هایم گفتم:جوجه ها را آخر پاییز می شمارند.
یکی از آنها شجاعانه ضمن اینکه اشاره اش به جارو بود و نمی خواست سرباز متوجه حرفش شود گفت:خورشید پشت ابر باقی نمی مونه.
دیگری گفت :ما همسایه های شما هستیم.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت صدوهشتم
ارسال شده در 7 آبان 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_صدوهشتم

صدایی که نشان می داد ماهنوز درمنطقه ی اسیران جنگی هستیم.براساس میزان توقف چرخ غذا وبسته شدن دریچه حدس زدیم سلول سمت چپ وراستمان سلول های انفرادی باشند که درسلول سمت چپ یک ایرانی ودرسمت راست یک عراقی ساکن هستند.از آنجاکه می ترسیدیم غول سرما درسلول جدید هم به سراغمان بیاید،با موهای سرمان که هر روز کم وکمتر می شدند،یک طناب ورزشی دیگر بافتیم وسعی کردیم جنب وجوشمان را بیشتر ودست وپای خواب رفته مان را بیدار کنیم.یک روز از روزهای تابستان تصمیم گرفتیم با زندانی سلول سمت چپ که ایرانی بود هم صحبت شویم.دیوار رابه صدا درآوردیم وبا ضرب همیشگی که زبان مشترک ما اسیران جنگی بود به دیوار زدیم:"الله اکبر،خمینی رهبر."برخلاف انتظارمان درجواب این شعار،زندانی به مدت طولانی شاید نزدیک به ده دقیقه ریتم ضرب تند قهوه خانه هارا روی دیوار گرفت.هرچه ما می گفتیم سلام،او ریتم دیگری را ضرب می گرفت.خلاصه بعداز استقبال وشادی بسیارش،سلام فرستادیم وسلام دریافت کردیم.جمله ی همیشگی که بردیوارها می نوشتیم ومی کوبیدیم وفریاد می زدیم رابه او ارسال کردیم.ماچهار دختر ایرانی به نام فاطمه ناهیدی،حلیمه آزموده،شمسی بهرامی ومعصومه آباد هستیم که از مهر١٣٩٥اسیر شده ایم.اوهم خودش را معرفی کرد ومحل وتاریخ اسارتش را گفت.خوشحال بودیم که سختی وخشونت سلول جدید گرفته شده ودوست تازه ای پیدا کرده ایم.اما این همسایه باهمسایه های قبلی(دکترها ومهندس ها)فرقی داشت؛هرچه ما می گفتیم “الله اکبر،خمینی رهبر"او ضرب لوطی هارا می زد.یک روز باشنیدن صدای ضرب باعجله به سمت دیوار رفتم،بعداز سلام واحوالپرسی گفت:سلام،عزیزم سیب سرخ به دست مرد چلاق… بعداز آن هیچ وقت حتی جواب سلامش راهم ندادی واسم آن دیوار را دیوار مریض گذاشتیم.ازپیامی که آن اسیرجنگی داده بود خیلی دمغ شده بودیم واصلاً تکیه به آن دیوار را ممنوع کردیم وبرایمان رنج آور بود.با آن دیوار مأنوس نمی شدیم والبته ناگفته نماند،درتمام دوران اسارت،این تنها موردی بود که ازیک اسیر ایرانی چنین برخوردی می دیدیم.سلول های انفرادی تحت فشار روحی ،روانی وجسمی شدیدتری بودند اما همواره صدای دلنشین قرآن مهندس تندگویان واذان بلال گونه ی مهندس یحیوی وبوشهری مایه ی آرامش همه می شد.گاهی بعثی ها از دادن همان شوربا وآب زیپو به بعضی از اسیران امتناع می کردند وچرخ غذا ازکنار سلول آن ها رد می شد ولی این اسرا باصدای بلند فریاد می زدند:جانم فدای ایران،وطن پاینده باد.اغلب اسرای زندان الرشید(استخبارات) دریکی دوماه اول جنگ به اسارت درآمده بودیم وهیچ خبرتازه ای ازجنگ نداشتیم.گاهی صدای شلیک توپ های ضدهوایی آب خنکی بر دل های سوخته مان بود،گرچه می دانستیم این زمزمه ی جنگ است .اما معنای دیگرش این بود که ما هنوز زنده ایم واستوار ایستاده ایم ودفاع می کنیم. ومی جنگیم.گاهی صدای ضربه ی کابل هایی که بر تنمان فرود می آمد ما را مغرورانه متوجه پیروزی برادرانمان در خاکریز های جبهه می کرد.برای ما چهار نفر همه ی فشارها ورنج ها قابل تحمل شده بوذ فقط صدای چرخش کلید های لعنتی در قفل سلول هیچوقت برایمان عادی نشد.هر بار با شنیدن این صدااضطرابی کشنده تمام وجودمان را در هم می فشرد وبا خودمان می گفتیم این همان لحظه ایست که به هم وعده کرده ایم وباید همدیگر را خفه کنیم.
مدت زیادی جسمم میزبان درد کشنده ای شده بود.سرفه هایی که از ته ریه ها انباشتی از چرک وخون را به حلقم می آورد.همیشه مزه ی دهانم تلخ بود و بوی خون می داد.صدای سرفه های مسلولم,خواهران صبورم را بی خواب وبی قرار کرده بود.وقتی ریه هایم در تمنای ذره ای هوای بیشتر,به اعتراض می افتادند,بی امان هوا,زمین ودر ودیوار سرد وسنگین را ,که هیچ کدام از جنس احساس نبودند چنگ می زدم.گاهی از شدت سرفه تمام خونی که در بدنم بود,توی صورتم جمع می شد.گاهی سرخ می شدم,گاهی سیاه وگاهی زرد تا شاید کسی به فریادم برسد.عفونت ریه چنان ضعیف وناتوانم کرده بود که انجام حرکات بدنی برایم دشوار شده بود.به ناچار به دریچه ها می کوبیدیم وتقاضای دکتر می کردیم.اگر چه نسخه های آن دکتر های قلابی را از بر بودیم. نفس کشیدن برایم سخت ترین کار شده بود..

ادامه دارد… ✒

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 75
  • 76
  • 77
  • ...
  • 78
  • ...
  • 79
  • 80
  • 81
  • ...
  • 82
  • ...
  • 83
  • 84
  • 85
  • ...
  • 147

آخرین مطالب

  • بدون شرح
  • پیوند بی کرانه
  • مرگ آرام مغزی کودکان با موبایل
  • غروب دریا
  • خانواده همسر
  • بیت المال ...
  • دعای هر روز ماه صفر 
  • ​با ترس فرزندمون از تاریکی چه کنیم؟
  • التماس دعای فرج
  • ​مشهدی های مهمان نواز 

آخرین نظرات

  • لاله  
    • https://nbookcity.com/book/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%86%d8%a7-pdf>
    در دختر شینا قسمت صدوبیستم
  • یاس در جایگاه پدر ومادر 
  • یاس در شهیدی که حاج قاسم عاشقش بود
  • شهید محمود رضا بیضائی  
    • ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)
    در پیشنهاد معنوی..‌.
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در نجات از پیک ا میکرون....
  • یاس در الگوی ما حضرت زهرا سلام الله علیها...
  • سربازی از تبار سادات  
    • سربازی از تبار سادات
    در مکث کردن 
  • یاس در همدیگر رو دور نزنیم...
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در برای زیبایی ها...
  • منتظر در علائم سندروم اضطراب کرونا
  • یاس در ☕ عوارض مصرف نوشیدن بیش از اندازه چای
  • مطهر در کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرت باشد...
  • امیرِعباس(حسین علیه السلام)  
    • مبتلایِ حسین (علیه السلام)
    در تقویت‌کننده‌های ایمنی بدن رو بشناسید.
  • یاس در دلتنگی....
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در میوه =بانک خون
  • نور در ​بیایید با باورهای سمی خداحافظی کنیم
  • یاس در میوه =بانک خون
  • یاس در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در انسان باشیم...

موتور جستجوی امین

موتور جستجوی امین
مرداد 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

اللهم عجل لوليك الفرج.....الهي آمين

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آستان مقدس شهدای گمنام
  • امام زمان
    • محرم 1400 به نیت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
  • اهل بیت
    • فاطمیه
  • بانو اسلامی
  • بدون شرح
  • بماند به یادگار
  • تربیت فرزند
  • تلنگر
  • تولیدی خودم «عکس، فیلم، متن»
  • جملات ناب
  • حکایت
  • سخن بزرگان
  • شهید
  • شهید گمنام
  • صرفا جهت اطلاع
  • صرفا جهت خنده
  • صرفا جهت سلامتی
  • عمومی
  • محرم حسینی
  • محرم ۱۴۰۲
  • معرفی کتاب
  • من حسینی شده دست امام حسن ام
  • نهج البلاغه
  • نکات اخلاقی
  • همسرانه ، عاشقانه
  • همه چیز در مورد کرونا
  • ولایت
  • چهارشنبه های امام رضایی
  • کتاب دخترشینا
  • کتاب من زنده ام
  • کلام قرآنی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 20
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 62
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 5
  • رتبه 90 روز گذشته: 107
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 5
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان