من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

تورا چشم در راهم يا اباصالح ادركني
|خانه
من زنده ام قسمت نودوهشتم
ارسال شده در 29 مهر 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_نود_و_هشتم

با آمدن بهار سال 1360 و سال نو صداهای مختلفی از گوشه گوشه ی راهرو می شنیدیم که خبر از حلول سال نو و تغییر فصل می داد.بهار توانسته بود از همه ی این روزنه ها و در و دیوارسنگی و سخت عبور کند و حال ما را منقلب کند. هر سلولی به بهانه‌ای در می‌زدند و سال نو را به یکدیگر تبریک می‌گفتند. می‌خواستیم بدانیم سرنوشت جنگ به کجا کشیده و آیا سرنوشت ما به سرنوشت جنگ گره خورده؟ بی‌خبری به معنای مرگ تدریجی بود.
خودمان را راضی کردیم تا از قیس بپرسیم جنگ تمام شده یا ادامه دارد؟
پاسخ داد: ممنوعه.
گفتیم: یعنی چی؟ یعنی ما نباید خبری از جایی داشته باشیم؟
جمله‌ی «حرب خلص لو بعد» (جنگ تمام شده یا ادامه دارد) تنها جمله‌ای بود که می‌پرسیدیم و جوابی نمی‌گرفتیم. مطمئن بودیم جنگ تمام شده است و این‌ها از همان شکنجه‌های هیتلری در بازداشتگاه کلدیتس استفاده می‌کنند و با خبرهای منفی باعث تضعیف روحیه‌ی زندانیان می‌شوند تا با دروغ‌پردازی و شایعه‌پراکنی در میان زندانیان، باعث خودکشی آن‌ها شوند. برای من که لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم و همیشه از همه جا و برای همه خبری داشتم در بی‌خبری مطلق دست و پا زدن بسیار سخت و عذاب‌آور بود.
یکی از روزهای عید در زدیم‌. خوشبختانه نگهبان کشیک احمد بود که به او حمد می‌گفتند. او کلمه‌ای فارسی نمی‌دانست. برای اینکه صدا بیرون برود با صدای بلند گفتیم: عید ما پیروزی ماست.
احمد متوجه نشد. گفت: شنو؟ (چی؟)
برای رد گم کردن و انتقال خواسته‌مان به اشاره، نشانش دادیم
که مسواک میخواهیم .
گفت : ممنوعه
بعد از چندروز فاطمه گفت : دوباره تقاضای مسواک کنیم و از دریچه صدا بزنیم برادرها چه خبر؟ شاید صدای مارا کسی بشنود .
شاید کسی از جنگ خبری داشته باشد .
حلیمه گفت : دفعه ی پیش تقاضای مسواک کردیم و گفت ممنوعه .
دندان هایمان به پوسیدگی میرفت و دندان درد هم به دردهای دیگرمان اضافه شده بود . هنوز گاهی صدای چرخ دکتر آبکی و دکتر راحتی را از توی راهرو میشنیدیم . ما هم به جمع بیماران اضافه شدیم .وقتی فهمید که از دندان درد نیاز به مسواک و خمیر دندان داریم به قیس گفت : مسواک واحد لاربعتهن . (یک عدد مسواک برای چهار نفر)
قیس هم لطف کرد و مسواک خودش را که نمیدانم از توی کدام جوی آب یا فاضلاب در آورده بود برایمان آورد . با دیدن آن مسواک درجا آن را به خودش برگرداندیم . برای رفع این مشکل هر کس از موهایش ، بافت های ریز و قشنگی مثل مسواک درست کرد و با همان دندانهایمان را مسواک میزدیم و مرتب مسواک جدید را جایگزین مسواک قبلی میکردیم . از موهایمان به عنوان نخ دندان هم استفاده میکردیم .
چندروز بعد باز برای اینکه خبری بگیریم ، تقاضای خمیر دندان کردیم . بعد از تقاضای خمیر دندان و شنیدن ممنوع ، جمله ی خودمانرا گفتیم: برادر ها از جنگ چه خبر ؟ باز هم خبری نشد سر انجام بعد از چندین بار تقاضای خمیر دندان یک مشت پودر لباسشویی به جای خمیر دندان دادند که به عنوان دهان شو از پودر لباسشویی استفاده کنیم.چند هفته از عید 1360 گذشته بود.شرایط جسمی مان بسیار تحلیل رفته و رمقی در بدنمان نمانده بود انچه مارا سر پا نگه داشته بود قدرت و انرژی درونی و روحیه مان بود.بدنمان از اندوخته ها و ذخیره های ایران برداشت می کرد.این ضعف و بی رمقی و قرار داشتن در شرایط غیر بهداشتی گاهی دوره ی ماهانه را چندین هفته طولانی میکرد. به ناچار تقاضای دیدن دکتر راحتی و ابکی را کردیم. دکتر ادعا می کرد که میتواند انگلیسی صحبت کند اما فاطمه که از همه ی ما بهتر انگلیسی صحبت می کرد هر چه تلاش کرد نتوانست چیزی به او حالی کند. از همان اول خواستیم نگهبان, همراه او نباشد تا بتوانین با او خصوصی صحبت کنیم و او پذیرفت اما متاسفانه تقاضای ما را برای تامین وسایل بهداشتی نمی فهمید.کاغذ و قلمی به ما داد و اشاره کرد روی این کاغذ بنویسید و بعد کاغذ را به سلول مجاور نشان داد.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت نودوهفتم
ارسال شده در 29 مهر 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_نود_و_هفتم

.آن وقت همه چیز تغییر می کرد،آقا را می دیدم که گل می چید و مادرم را که کریم و رحیم و فاطمه رحمان و سلمان و محمد و احمد و علی و حمید و مریم را با بوی دمپختکش دور سفره ی پارچه ای جمع می کرد.صدای فیدوس پالایشگاه را می شنیدم که از هر صدایی دلنشین تر بود.چند خانه آن طرف تر ،خاله توران را می دیدم که از انجیر های باغ حیاطش سهم همسایه ها را می داد و دور ترها پسر بچه ها بودند که نوبتی دوچرخه بازی می کردند و مشت می انداختند.
تنها خواب بود که یادآور همه گذشته ها بود تا خاطرات باقی بمانند .خوشحال بودیم که در خواب روز های بهتری را می بینیم.خواب هایمان شبیه خاطراتمان شده بود.دیگر مرز خواب و بیداری برایمان روشن نبود.نمی دانستیم آنچه را میگوییم در خواب دیده ایم یا در بیداری!
یک روزملکه می شدیم ،یک روز در آسمان راه می رفتیم ،یک روز با خواهران اسیرم به دیدار همدیگر می رفتیم .ما فریب خواب هایمان را می خوردیم.مریم خواب گذار اعظم شده بود.دایما در حال تعبیر خواب بود.
البته در بسیاری موارد سردی و سختی سنگ های زندان بدون زیر انداز و رو انداز ،اجازه نمی داد این خواب های شیرین و رویا ها دوامی داشته باشند اما از شدت سرما ،گرما یا استخوان درد بی خواب می شدیم.
بعد آن شب؛همه ی خواب هایم به کابوس تبدیل شده بود.همان قدری که در بیداری می ترسیدم در خواب هم میترسیدم.
حالا دیگر نکبت و گروهبان قراضه و سعدون و ده ها چهره ی خبیث دیگر را هم در خواب می دیدم و دائما از آن ها فرار می کردم.در انتظار بلاهای نیامده انتظار مرگ می کشیدم.یک مرگ انتخابی،یک مرگ افتخار آمیز و آگاهانه در اسارتی که آنرا ثانیه به ثانیه می شمردم و می ترسیدم که آن بی ناموس ها…
“سلام بر تو ای زینب که صبر و شکیبایی با تو معنا شد.”
چه خوب بود اگر هیچ وقت اسیر شدنم را در خواب نمی دیدم با نکبت و گروهبان های قراضه و یا هرکدام از آن نگهبان های خبیث به خواب هایم قدم نمی گذاشتند.
بعد از دیدن آن صحنه های سخیف و چندش آور و بلاهایی که بر سر مجاهدین عراقی آوردند که همه نشان از رذالت و مرگ انسانیت بود،مفهوم خواب و خواب دیدن هم تغییر کرد.یک هفته پلک هایم اصلا بر هم ننشست،خواب به معنای عدم توانایی در باز نگه داشتن پلک هایم بود.به سختی به خواب می رفتم و با کوچکترین صدا و حرکتی همان خواب های سبک بریده بریده می شد.تازه فهمیدم چرا آدم بزرگ ها جیب هایشان پر از چرت های تکه پاره است.تصویر ها و صداها و به خصوص ناله و التماس بچه های کوچک ک شاهد شکنجه و بی حرمتی به پدران و مادرانشان بودند لحظه ای از برابر چشمانم دور نمی شد.
برای رهایی از ترس و رنجی که با دیدن آن صحنه ها بر ما مستولی شده بود،باهم عهد بستیم.قرار شد اگر با خطری مواجه شدیم خودمان را نابود کنیم اما چون هیچ وسیله ای نداشتیم؛تصمیم گرفتیم همدیگر را خفه کنیم.مردن به مراتب بهتر و زیباتر از بودن در دنیای کثیفی بود که این ناجوانمردان بی ناموس ساخته بودند.
شب هایی که به سختی با خواب کلنجار می رفتم با آقا حرف می زدم.یادم می آمد که می گفت:شما خوب بندگی کنید،خدا هم خوب خدایی می کند. وقتی به خدا توکل کردید،نگران نباشید،تا لب پرتگاه می روید اما پرت نمی شوید،تا اعماق دریا می روید اما غرق نمی شوید،در شعله های آتش می افتید اما نمی سوزید.فقط به راه رفته تان یقین داشته باشید.
گاهی برای اینکه از خشم نگهبان ها و سردی دیوار ها و سوزش زخم های روح و تنمان کم کنیم،دور هم می نشستیم و از خانواده هایمان می گفتیم.از گذشته ها ویژگی های تک تک خواهرها،برادر ها و پدر و مادرهایمان.گاهی تمام جزئیات حوادث و خصوصیات و خاطرات کودکی را چندین بار می شنیدیم و مرور می کردیم اما باز هم مشتاق تکرار و شنیدن بودیم.باهمه ی بستگان و خویشاوندان دور و همسایه های یکدیگر آشنا شده بودیم.حتی یواشکی قرار بله برون وخواستگاری برای هم ردیف می کردیم و با هم خویشاوند می شدیم.وقتی فاطمه مرا برای برادرش علیرضا خواستگاری کرد با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید به او بله گفتم و وقتی مرا زن داداش صدا می کرد خوشحال می شدم.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت نودوششم
ارسال شده در 29 مهر 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_نود_و_ششم

پس انسانیت کجا رفته بود. زندان خود رنجی است که هیچ درمانی جز آزادی ندارد پس چرا باید با این انسان های زندانی چ
نین رفتار می‌شد. ای کاش هرگز این سوراخ کوچک وجود نداشت تا من این همه رذالت را به چشم ببینم. ای کاش می‌توانستم ذره‌ای انسانیت در آنها پیدا کنم تا بگویم اشتباه شده است. در این هیاهوی بی‌رحم، اضطرابی وحشی در وجودم ریخته شد و در این طوفان مثل قایق شکسته در امواج متلاطم اقیانوس رها شده بودم. سکوت و وحشتی عجیب بر فضای سلول حاکم شده بود. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم که هر حرف نشانه‌ای از جنون بود. صحنه آنقدر رقت‌آور بود که حتی از مرورش در ذهن شرم داشتیم. با این همه دنائت و سبعیت دشمن، زنده و سالم بودن ما یک معجزه بود. این صحنه‌ها پرده از بسیاری از سوالات ما که اصلا اینجا کجاست؟ اینها کی هستند؟ و ما چه می‌شویم؟ برمی‌داشت. شاید ما هم در نوبت مرگ ایستاده بودیم. چگونه روحم را از آن خشونت بی‌رحم خلاص کنم؟ اینجا هیچ‌کس نمی‌تواند از سرنوشت تلخ خود بگریزد. تکه‌تکه‌های تصاویری را که دیده بودم مثل پازل به هم وصل کردم اما چه تصویر زشت و وقیحی از بعثی‌ها درست شده‌بود.
هر شب فکر می‌کردم این سخت‌ترین شبی بود که گذشت اما دیگر سختی از اندازه رد شده بود. دلم می‌خواست چشمانم را همان جا بگذارم تا شاید آنچه دیده‌ام از من دور شود و فراموش کنم اما هرچه می‌گذشت، اوضاع از شب پیش سخت‌تر می‌شد. از خدا طلب صبر می‌کردم. صبری جمیل؛ صبری که فقط خریدارش خداست؛
این تنها نسخه‌ی آرام‌بخش بود و در تمام لحظات آیه “واستعینوا بالصبر و الصلاه، ان‌الله مع الصابرین” را می‌خواندم و امیدوار به لطف خدا سختی‌ها را از سر می‌گذراندم.
دنیایی از سوالات بی‌جواب به مغزم هجوم آورده‌بود. اصلا جنگ در چه وضعیتی است؟ فکر می‌کردم قطعا جنگ تمام شده که صدام در حال تصفیه حساب داخلی با مجاهدین و مردم است. بعد از دیدن این صحنه قصه‌ی خودمان را تلخ‌تر از آنچه می‌پنداشتم تصور کردم. با هم به بحث‌وگفتگو نشستیم:
اینها که به مردم خودشان رحم نمی‌کنند با ما چه خواهند کرد؟
آنها نمی‌توانند به ما تعرض کنند، اینها زندانیان امنیتی هستند.
اینجا ما را پنهان کرده‌اند و از چشم همه دوریم. کسی می‌داند ما کجا هستیم؟
کسانی که از حریم انسانی عبور می‌کنند، به حیوانیت می‌رسند و دیگر برای آنها اسیر بیگانه و زندانی خودی چه فرقی می کند.
تعداد زیادی از برادرها می‌دانند ما چهار نفر اینجا هستیم، ما محفوظ خواهیم ماند.
ما امشب واقعیتی را که وحشت داشتیم از ذهن بگذرانیم به چشم دیدیم.
پایان قصه‌ی ما زنده به گور شدن است.
اینها اگر در مقابل ما مسئولیت قانونی نداشتند ما وضع دیگری داشتیم.
اصلا هیچ خبری نه از داخل به بیرون می رود و نه از بیرون به داخل می آید.هجوم سوال و جواب های ضد و نقیض ،افکارمان را مشوش کرده بود پلک چشمم می پرید.فاطمه شانه هایش را بی اختیار بالا و پایین می داد.مریم پشت لب هایش دچار لرزش مداوم شده بود و حلیمه ناخن ها و گوشت سر انگشتانش را می جوید.کاملا پیدا یود که اعصابمان به هم ریخته اما در عین حال هم دیگر را به صبر و استقامت سفارش می کردیم.حال و احوال درونی بقیه را نمی دانم اما من…
((الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک و لا معبودا سواک یا غیاث المستغیثین))
با خود می گفتم با این شرایط سخت و این وحشیگری دشمن ،تا این جا ما در پناه خدا بوده ایم و باید از این به یعد را هم به خدا واگذار کنیم.
قدم به دنیای خواب برای زندانی ،کلید گنجی است که می تواند همه ی واقعیت ها را خرد و خمیر کند.پیش از آن واقعه خواب مرا با خود به روز های شیرینی می برد که در کنار مادرم با بوی عطرگل های یاس خشک که در سینه اش بود مست خواب می شدم.

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
من زنده ام قسمت نودوپنجم
ارسال شده در 29 مهر 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_نود_و_پنجم

از زیر در همه ی سلول ها صدای خنده های ریز شنیده شد . بعد از شش ماه ، اولین بار بود که هر چهارتایی به چشم های هم نگاه کردیم و از ته دل خندیدیم . به چهره های هر کدامشان ( فاطمه ، مریم ، حلیمه ) ، که نگاه می کردم ، چهره های متبسم هر کدام زیباتر از دیگری بود . در برابر آن همه فشار و رنج و محرومیت ، خنده زیباترین تصویری بود که می توانست بر چهره های ما نقش ببندد و ما را متوجه قدرت و توانایی هایمان کند . هر چند در کنار صدای خنده ها گاهی ناله ای هم سرک می کشید .تا بگوید اینجا زندان است .
گردش طبیعت خبر از به شکوفه نشستن نهال ها را می داد و من به دنبال بوی گل های باغ حیاط خانه مان بودم . زمستان تمام زور خودش را در روزهای آخر سال زده بود . صدای بادهای بهاری توانسته بود سکوت سلول ما را بشکند و ما را از در به دیواری که به فضای بیرون صندوقچه یعنی خیابان اصلی منتهی می شد ، ببرد . چند روزی می شد که دوباره راهرو شلوغ شده بود . دائم صدای چرخاندن کلیدها در قفل درها و صدای ضربه های پی در پی کابل ها بر تن و بدن زندانیان شنیده می شد . به دنبال آن ناله ها ، به هر سلولی که می رفتیم بی توجه به حضور عراقی ها و جابجایی ها دعای ” ام من یجیب ” و دعای توسل می خواندیم . همه ی واژه ها برای اولین بار در ما تجربه می شد . نه جنگ دیده بودیم نه صدای کاتیوشا شنیده بودیم نه صدای ضدهوایی را می شناختیم و نه اصلا معنی اسارت را می فهمیدیم و آن جا همه را با هم تجربه و مشق می کردیم . فقط انقلاب را تجربه کرده بودیم . گوشم را محکم به دیوار مشرف به
خیابان چسباندم و آن یکی انگشتم را در گوش دیگرم فشردم تا هیچ گونه صدایی را از داخل نشنوم . چشم هایم را بستم که بتوانم بهتر تمرکز کنم . هر آنچه در تظاهرات خیابانی انقلاب خودمان می شنیدم در گوشم صدا میداد : بچه ها گوش کنید ! صدای انقلاب و تظاهرات و شعار و الله اکبر …
صداها نزدیک تر و نزدیک تر می شد . آنچه از پشت دیوار و آنچه از پشت در می شنیدیم به خیالاتمان رنگ واقعیت می داد . امیدوار به این که مجاهدین و مردم عراق در حال نزدیک شدن به زندان ها هستند و الان در زندان ها شکسته می شود و همه چیز تمام می شود و آن فردایی که منتظرش بودیم از راه خواهد رسید ، ماموریت استراق سمع را به مریم می سپردیم . حالا من و فاطمه از آن سوراخ دانه عدسی زیر در ، حوادث راهرو و زندان را رصد می کردیم و حلیمه و مریم فالگوش به دیوار بیرون خیابان چسبیده بودند . از زیر در همه نوع صدا و ناله ای شنیده می شد .
آنچه می دیدم گزارش می کردم . تعدادی زن و مرد و بچه و جوان را که همه عرب زبان بودند در قسمت راست راهرو پشت درهای ما به خط کرده بودند . مردها را جدا کرده بودند و زن ها و فرزندانشان را آن طرف تر نزیک میز نگهبانی برده بودند . بعثی ها پیراهن مجاهدان را در آوردند . آن ها با زیرپوش گوشه ای ایستادند و هر کدام از نگهبان ها که می آمد تکه لباس دیگری را از تن مجاهدان می کند . در حضور زن و بچه هایشان خجالت می کشیدند و حیا میکردند ، التماس می کردند ، امتناع می کردند ، اما پاسخ آنها جزشلاق چیز دیگری نبود .
زندانیان مرد را لخت مادرزاد دولا کرده بودند . آن بیچاره ها در حالی که دست هایشان را به زانو زده بودند ، به یک صف قطار شده بودند و نکبت ، گوربان قراضه ، و بقیه به جز قیس و حسن از آنها سواری می گرفتند و تعدادی دیگر با کابل آن ها را هُش می کردند و در مقابل چشم زن و بچه هایشان دور میچرخاندند . از کنار میز نگهبان صدای زن هایشان را می شنیدیم که می گفتند : والله هذاالعمل عیب ، عیب ، حرام . ( ولله این کار زشت است ، عیب است ، حرام است ) .
شرم داشتم که چشم هایم را باز بگذارم و بببینم . تا آنجا که زور داشتم پلک هایم را فشار می دادم که باز نشوند . نمی توانستم به چشم هایم اطمینان کنم . چیزی که می دیدم صحت داشت ؟ وحشتزده چشم های فاطمه را به شهادت گرفتم ، فاطمه بگذار فریاد بزنیم چه ابتذالی ! این ها چه بی حیا و بی شرف اند . چوب حراج بر حیا و انسانیت زده اند .
فاطمه گفت : به خودت مسلط باش ، اینجا زندان امنیتیه .
چون فاصله ی ما از زن ها زیاد بود درست متوجه موضوع نمی شدیم .
هیچ دلیلی در دنیا نمی توانست این همه وحشیگری و رذالت را توجیه کند . چه گناهی می توانست چنین مجازاتی در پی داشته باشد .

ادامه دارد… ✒

نظر دهید »
من زنده ام قسمت نودوچهارم
ارسال شده در 26 مهر 1397 توسط سميرا صبوري در کتاب من زنده ام

#من_زنده_ام

#قسمت_نود_و_چهارم

جالب این بود که بعضی وقت ها ماموران و نگهبان ها به داخل سلول می آمدند و تمام دیوار ها را بر انداز می کردند ولی چیزی نمی دیدند.اما برای ما همه چیز خوانا بود.حالا دیگر ما تنها نبودیم.خیال اینکه برادرهای دیگری هم اینجا هستند، به ما قوت و قدرت بیشتری می داد.هر روز همه ی درز و دیوار صندوقچه را وارسی می کردیم تا شاید اسم آشنای دیگری پیدا کنیم و خبری به ما برسد و ما هم بتوانیم نقشی و نامی بر دیوار بگذاریم.برای وارسی دریچه نور،به نوبت دولا میشدیم و حلیمه که از ما سبکتر بود بالا می رفت و آن بالا را جست و جو میکرد.بالاخره به فتحی بزرگ رسیدیم.حلیمه دست پر پایین آمد.او یک مداد آبی پیدا کرده بود.
خدا را خیلی شکر کردیم.احتمال میدادیم که آن مداد آبی جزو اموال پنهانی داخل صندوقچه باشد که زندانیان برای یکدیگر به ارث می گذارند.حالا ما صاحب یک قلم به بلندی یک بند انگشت شده بودیم.سلول ها مرتب تفتیش و زندانیان جا به جا میشدند.ما چقدر برای آنها،موجودات خطرناکی بودیم.چرا آنها اینطور ما را تفتیش میکردند.مگر روز اول همه چیزمان را از ما نگرفته بودند؟
در اینجا یعنی سلول شماره سیزده با آمدن زمستان، غول سرما چرت میزد و به ما فرصت نفس کشیدن می داد.آنجا متوجه شدیم سرما و حرارت در همه ی سلول ها یکسان نیست.تفاوت دیگراین صندوقچه با صندوقچه قبلی این بودکه زیر در،جایی که میله آهنی ،شکم در را میشکافت و به زمین فرو میرفت درزی به اندازه یک عدس پیدا بود که از آنجا می توانستیم چکمه ی سربازان را ببینیم.
در یکی از روز های پایانی زمستان سرد ،باد از راهی دور صدای مبهم مردی گمنام که از ته دل ترانه ای عاشقانه می خواندرا برایمان به ارمغان آورد.صدایی که می خواست عشق و ارادت قلبی خودش را در آخرین لحظات دیدار با همسرش نه تنها بگوید بلکه فریاد بزند.مثل ققنوسی که در قفس گرفتار شده و می خواند تا فراموش نشود.هم ترانه آشنا بود و هم آهنگ ترانه.هر چهار نفر از زیر در گوش می دادیم.بالاخره بعد از چند ماه صدایی که برای زنده ماندن تلاش میکرد به گوش ما رسید.باد تند تر می شد و صدای ققنوس واضحتر.تنها چیزی که مزاحم وضوح صدای او بود خس خس نفس هایمان بود.این سور و سات، نگهبان ها را هم مست کرده بود.آنروز نگهبان کسی بود که ما به او گوربان قراضه می گفتیم.مثل اینکه او هم مست صدای آن زندانی انفرادی شده بود.انعکاس صدایش حکایت از تنهایی او داشت و گویی خودش هم فهمیده بود که صدایش همه را به زیر در گشانده.این صدا مرا یاد رحمان انداخت.همیشه حمام برایش استودیوی پخش زنده بود.وقتی حمام می رفت،همه پشت در حمام می نشستیم و به کنسرت زنده حمومی گوش میدادیم.
یکباره حسی گم در درونم بیدار شد.آرام آرام آوایی که با بغض می خواندبه ناله تبدیل شد؛ ناله هایی جگرسوز که از اعماق وجودش برمی خاست.تحمل شنیدن ناله ی یک مرد را نداشتم.دیدن مردی که اشک می ریزد رقت بار ترین صحنه ی زندگی ام بود.همیشه فکر میکردم مردها غده ی اشکی ندارند و چشم هایشان هرگز خیس نمیشود.هیچ وقت صدای هق هق یک مرد را نشینده بودم.
هیچ وقت گریه ی پدرم را ندیده بودم . حتی وقتی برادرهایم با هم کشتی می گرفتند و من داور کشتی می شدم ؛ این من بودم که قبل از اینکه سوت پایان را بزنم برای کسی که شکست خورده بود هق هق زیذ گریه می زدم . گمان می کردم غرور و غیرت ، قدرتی عظیم تر از احساس است . اما واقعیت تلخ زندان و زنجیر ، مرد را هم به گریه وا می دارد .
او شب های دیگر هم گاه گاهی توی حال خودش می رفت .و با صدایش حال همه را سر جا می آورد . دیگر آن صدا نبود بلکه یک ندای ملکوتی بود که همه را به آرامش دعوت می کرد تا آن جا که بعضی از نگهبان ها مثل قیس و حسن برنامه ی درخواستی به او پیشنهاد می دادند . عراقی ها هم که عاشق ساز و آواز بودند به او می گفتند انت عبدالحلیم حافظ ، غنّی . ( تو عبدالحلیم حافظ هستی ، بخوان )
یک شب طبق معمول شب های دیگر فالگوش زیر در چمباتمه زده بودیم که دوباره صدایی آشنا به گوش رسید اما شعر با آهنگ هم ساز نبود . خوب که دقت کردیم متوجه شدیم او اسامی زندانیانی را می خواند که اسم بعضی از آنها را روی دیوار سلول خودمان هم دیده بودیم . او می خواند و ما تند و تند اسامی را به خاطر می سپردیم . حتی گاهی درجه و تاریخ اسارات بعضی ها را هم با شعر می خواند و برای اینکه رد گم کند ، همراه با ترانه چهچهه های آب دار میزد . نگهبان ِ همراه قیس که یونس نام داشت از همان پشت میز داد زد : حیوان ! لیش تنهگ ؟ غِنّی حلو . ( حیوان چرا عرعر می کنی ؟ قشنگ بخوان )..

ادامه دارد…✒️

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 78
  • 79
  • 80
  • ...
  • 81
  • ...
  • 82
  • 83
  • 84
  • ...
  • 85
  • ...
  • 86
  • 87
  • 88
  • ...
  • 147

آخرین مطالب

  • دل طبیعت 
  • بدون شرح
  • پیوند بی کرانه
  • مرگ آرام مغزی کودکان با موبایل
  • غروب دریا
  • خانواده همسر
  • بیت المال ...
  • دعای هر روز ماه صفر 
  • ​با ترس فرزندمون از تاریکی چه کنیم؟
  • التماس دعای فرج

آخرین نظرات

  • لاله  
    • https://nbookcity.com/book/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%db%8c%d9%86%d8%a7-pdf>
    در دختر شینا قسمت صدوبیستم
  • یاس در جایگاه پدر ومادر 
  • یاس در شهیدی که حاج قاسم عاشقش بود
  • شهید محمود رضا بیضائی  
    • ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)
    در پیشنهاد معنوی..‌.
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در نجات از پیک ا میکرون....
  • یاس در الگوی ما حضرت زهرا سلام الله علیها...
  • سربازی از تبار سادات  
    • سربازی از تبار سادات
    در مکث کردن 
  • یاس در همدیگر رو دور نزنیم...
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در برای زیبایی ها...
  • منتظر در علائم سندروم اضطراب کرونا
  • یاس در ☕ عوارض مصرف نوشیدن بیش از اندازه چای
  • مطهر در کاش امسال جشن میلادت به میزبانی پسرت باشد...
  • امیرِعباس(حسین علیه السلام)  
    • مبتلایِ حسین (علیه السلام)
    در تقویت‌کننده‌های ایمنی بدن رو بشناسید.
  • یاس در دلتنگی....
  • بویکا  
    • https://worldbook.blogix.ir/>
    در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در میوه =بانک خون
  • نور در ​بیایید با باورهای سمی خداحافظی کنیم
  • یاس در میوه =بانک خون
  • یاس در خواص آیه الکرسی...
  • س. ج در انسان باشیم...

موتور جستجوی امین

موتور جستجوی امین
مهر 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

من زنده ام به عشق تو يا صاحب الزمان

اللهم عجل لوليك الفرج.....الهي آمين

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آستان مقدس شهدای گمنام
  • امام زمان
    • محرم 1400 به نیت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
  • اهل بیت
    • فاطمیه
  • بانو اسلامی
  • بدون شرح
  • بماند به یادگار
  • تربیت فرزند
  • تلنگر
  • تولیدی خودم «عکس، فیلم، متن»
  • جملات ناب
  • حکایت
  • سخن بزرگان
  • شهید
  • شهید گمنام
  • صرفا جهت اطلاع
  • صرفا جهت خنده
  • صرفا جهت سلامتی
  • عمومی
  • محرم حسینی
  • محرم ۱۴۰۲
  • معرفی کتاب
  • من حسینی شده دست امام حسن ام
  • نهج البلاغه
  • نکات اخلاقی
  • همسرانه ، عاشقانه
  • همه چیز در مورد کرونا
  • ولایت
  • چهارشنبه های امام رضایی
  • کتاب دخترشینا
  • کتاب من زنده ام
  • کلام قرآنی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

رتبه

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان