فقر فرهنگی یعنی :
به جای اینکه کمک کنیم
بچه ها “بازی، تحرک و بچگی کنند”
یه تبلت بدیم دستشون و
به حال خودشون رهاشون کنیم !
این یعنی فاجعه فرهنگی..
مواظب باشید…
فقر فرهنگی یعنی :
به جای اینکه کمک کنیم
بچه ها “بازی، تحرک و بچگی کنند”
یه تبلت بدیم دستشون و
به حال خودشون رهاشون کنیم !
این یعنی فاجعه فرهنگی..
مواظب باشید…
با همان ماشینی که سید را آورده بود همراه با پروانهی آقانظری به امداد جبهه رفتیم. همه داروها مثل آبنبات توی گونی ریخته شده بود. من و پروانه که از داروها فقط قرص آسپرین و سرما خوردگی رو می شناختیم هاج و واج به داروها نگاه میکردیم. خانم عباسی که داروساز بود اسم و خاصیت همهی داروها را به ما یاد داد. یکی یکی داروهای اساسی جبهه و آنتی بیوتیکها و سرنگها و بانداژها را جدا کردیم. ظرف دو روز کلی اسم دارو و کاربرد آنها را یاد گرفتم. قرار شد داروهایی که اورژانسی نیستند به بیمارستان هلال احمر (شیر و خورشید) که بعدها به بیمارستان《امدادگران》تغییر نام پیدا کرد، تحویل داده شود.
در بیمارستان امدادگران وقتی اسم و کاربرد بعضی از داروها را برای خانم مقدم که سرپرستار بخش بود توضیح دادم، مغرورانه نگاهی به سر تا پایم انداخت و من هم بیشتر از آنچه حالیام بود قیافه گرفتم. به من گفت بهت نمیآد نرس باشی.
گفتم: چرا، فقط چون مثل شما کلاه و دامن ندارم؟
- اسم داروها رو از کجا یاد گرفتی؟
این بار با تواضع گفتم: از شما یاد گرفتم.
شنیده بودم در بیمارستان به بچههای نمایندهی فرماندار، به چشم جاسوس یا اعضای گروههای پاکسازی نگاه میکنند. هیچ چارهای جز تواضع و شیرین زبانی نداشتم. با شیرین زبانی خودم را داخل بغلش جا دادم، بوسیدمش و التماس کردم که اجازه بده وارد بخش بشم و گفتم: هرکاری از من بخواهید انجام میدم فقط بذارید کنار شما باشم، جارو هم میکشم. نه من کاری به کلاه و دامن شما دارم، نه شما کاری به مقنعه و روپوش من داشته باش.
از اینکه به بیمارستان آمده بودم، راضی بودم. در بیمارستان به پرورشگاه هم نزدیکتر بودم. میتوانستم در فرصتی مناسب به بچه ها سربزنم. خیلی دلم برایشان تنگ شده بود. پیغام و پسغام بچه ها از طریق سید میرسید.
خانم مقدم کسی را به بخش راه نمیداد و میگفت: بخش باید ضدعفونی باشه، با این مقنعه و مانتو و شلوار، عفونت رو وارد بخش میکنی. با این حال قبول کرد در پذیرش مجروح کمک کنم. ابتدا مجروحینی را که وارد اورژانس میشدند شناسایی و بعد مشخصاتشان را ثبت میکردم. برای این کار لباسهای مجروحین را با قیچی از تنشان بیرون میآوردم تا آمادهی شستوشو و پانسمان شوند.
بیمارستان به همه چیز شبیه بود جز بیمارستان. غلغله بود. من که خودم را به زور راه داده بودند، بقیه را بیرون میکردم. مردم، مجروحین را با هر وسیلهای به بیمارستان میرساندند، شیون میکردند و به سر و سینه میزدند و بعضی که تاب دیدن نداشتند، از حال میرفتند. خونهای ریخته شده بر زمین بیمارستان و تن و بدنهای تکه پارهی مجروحین، دل همه را به درد آورده بود. ازدحام مردم برای اهدای خون و کمکرسانی همهی کارکنان بیمارستان را کلافه کرده بود و کنترل بیمارستان از دست رئیس و مدیر و پرستار و نگهبان خارج شده بود. صدای آژیر آمبولانسها و صدای آژیر حمله هوایی در هم آمیخته بود.قطع برق هنگام حمله هوایی،بیمارستان را ناچار به استفاده از برق اضطراری می کرد.تخت ها کفاف مجروحین را نمی داد.حتی فرصت نمی شد جنازه ی شهدا را به سردخانه منتقل کنند.حتما"باید بالای سر افرادی که در راهرو خوابانده شده بودند می رفتی تا تشخیص می دادی زنده اند یا مرده.گورستان شهر،گنجایش این همه جنازه را نداشت.
حتی برای بردن اجساد، ماشین نداشتیم و آمبولانسها ترجیح میدادند مجروحین را جابهجا کنند.
ادامه دارد…✒️
نمی دانستم در این خانه ی زخمی بی در و دیوار چه چیزی را از کجا پیدا کنم.پتوهای مهمانخانه که مادرم ملافه هایشان را همیشه سنجاق می کرد،گرد و خاکی شده بودند و ترکش خمپاره ها،تکه پاره و سوراخشان کرده بود اما هنوز هم گویی در انتظار میهمان بودند.بلافاصله یکی از آن سنجاق های بزرگ پتو را در آوردم.آقا بیشتر عصبانی شد و گفت:کار مهم تو همین بود؟ تو جونت به اندازه ی یه سنجاق قفلی هم ارزش نداره؟آخه این چه چیز با ارزشی بود که ما رو به خاطرش دوباره بر گردوندی؟
به در و دیوار خراب شده ی خانه،به اثاثیه اش نگاه می کردم.انگار با خانه ای که سر پناه و تکیه گاه و یادگار خاطرات کودکی ام بود کاملا” بیگانه شده بودم.دلتنگی عجیبی به سراغم آمده بود.می خواستم بنشینم توی خانه که داد و فریاد آقا بلند شد،به این سنجاق قفلی ات محکم بچسب و محکم نگهش دار!آخه این ازجونت عزیزتره دیگه!
بین راه یاد قولی که به سلمان داده بودم افتادم.نامه ی سوم هنوز توی جیبم بود اما راستش دیگر پنجره ای نبود که نامه را به آن بچسبانم و به قولم عمل کنم.
گفتم:آقا مگه همین الان ندیدی خدا چطور تو رو از حمام بیرون آورد و یه کلاه آهنی سرت گذاشت و جایی که بودی و جایی که می خواستی بری،با خاک یکی شد و تو رو وسط اونا نگه داشت.
آقا گفت:ولی جان آقا،همیشه این طوری نیست.بعضی وقتا خدا تو را از آشپزخونه می بره تو حمام،اونجا نفله می شی.
گفتم:پس با این حساب،باید تسلیم خواست خدا باشیم.اینجا هر کسی تقدیری داره،تا قسمت ما چی باشه.
آقا با تمام قدرت دستم را گرفته بود و بی اختیار می کشید،مل اینکه یکباره تقدیر را باور کرده باشد،یواش یواش دست هایش… را از دست هایم جدا کردتا مدتی از فشار دست های آقا انگشت هایم به هم چسبیده بود و درد می کرد.می خواست مرا با خودش به بیمارستان ببرد که محل کار همیشگی اش بود.می گفت فقط پشت بام بیمارستان O.P.D علامت بعلاوه ی صلیب سرخ را دارد که برای هواپیماهای بعث عراقی مشخص می کندآنجا بیمارستان است و قانونا"نباید بمباران شود.نقطه ی امنی است و چون رئیس بیمارستان خیلی های دیگر فرار کرده اند،به نیروهای امدادگر نیاز دارند.آنجا می توانی به مجروحان کمک کنی.
وقتی از او خواستم که با هم به مسجد مهدی موعود برویم قبول کرد.از همان ابتدای جنگ، سلمان برایش یک دست لباس بسیجی آورده بود.همان را می شست و می پوشید.حتی موقع رفتن به بیمارستان هم،همان لباس را تن می کرد.با آن قد و بالا و موهای پرپشت جو گندمی،لباس بسیجی به او اقتداری می داد که همه جا و همه کس ازش حساب می بردند.تا جایی که وقتی می گفت محل کارم بیمارستان O.P.D است همه فکر میکردند یا رئیس بیمارستان یا پزشکی عالی رتبه است.هیچ کس نمی دانست با این طبع بلند و اقتدار،همه ی گل های باغ بیمارستان O.P.D حاصل کار دست اوست.به مسجد رسیدم،همه ی بچه های مسجد مهدی موعود او را می شناختند،به محض دیدنش سلام دادند و آقا به قسمت برادر ها و من هم به قسمت خواهرها رفتم.آنجا چند گونی لوبیا برای پاک کردن جلوی ما ریختند.هر چه پاک می کردیم تمام نمی شد.بالاخره بعد از چند ساعت،سرو کله سید پیدا شد و گفت:از داروخونه های شهر مقدار زیادی دارو و تجهیزات آزمایشگاهی آوردن ، دو نفر برای تفکیک دارو به امداد جبهه بیان.
محل امداد جبهه، مدرسهی کودکان استثنایی بود که یک ایستگاه از خانهی ما فاصله داشت.
ادامه دارد…✒️
حتی آب دهانم را به زور قورت می دادم. خانه زری هم کاملا ویران شده بود.
صدای آقا مرا از آن وضع نجات داد.آقا در گوشه ای از آشپزخانه سنگر گرفته بود.باور نمی کردم او را بغل کردم و گفتم: آقا تو سالمی ،جاییت ترکش نخورده؟
خودش هم باورش نمی شد.فکر می کرد حتما ترکش خورده اما بدنش داغ است و متوجه نیست.تمام در و دیوار ،کمد و یخچال سوراخ سوراخ شده بود.دیوار حیاط ریخته بود.به سرش دست زدم خیس بود.با نگرانی به دست هایم نگاه کردم؛خوشبختانه کف صابون بود.سر وصورتش را که پر از گرد و خاک و کف صابون بود می بوسیدم و خدا را شکر می کردم با عصبانیت گفت: خدا خیر داده ها هواپیما ها می آن بمباران می کنن و بر می گردن،تازه صدای آژیر قرمزشون بلند میشه!حمام بودم،شامپو به سرم زدم و رفتم زیر دوش که دیدم آب تانکر تموم شد.لباس پوشیدم و یه قابلمه برداشتم که از باغ آب بگیرم و سرم رو بشورم که صدای هواپیماها رو شنیدم.قابلمه رو گذاشتم رو سرم و گوشه ای نشستم.
دو ترکش جانانه به ته قابلمه اصابت کرده و مانع از این شده بود که ترکش ها به سر آقا بخورند.ترکش از یک طرف قابلمه وارد و از طرف دیگر آن خارج شده بود.
ضربه به حدی بود که قابلمه را به گوشه ای پرتاب کرده بود.آقا قابلمه را برداشت و نگاهی به دور و برش کرد وگفت: جل الخالق!راست می گن که مرگ دست خداس.نگاه کن!
فلک در آسمان سنگ می تراشد
ندانم شیشه ی عمر که باشد
حمام کاملا تخریب شده بود.داخل باغ کنار فلکه ی آب هم که محل اصلی بمباران بود،ویران شده بود.هراسان دست مرا گرفت و گفت:باید فورا” از اینجا دور بشیم چون همیشه به هوای اینکه مردم در اینجا جمع می شن،عراقی ها دوباره اینجا رو می زنن.
آسمان شهر از میگ های عراقی خالی نمی شد.آنها تاسیسات صنعتی و مخازن نفتی و مراکزنظامی را همزمان زیر آتش گرفته بودند.با میگ جنگی،مردم بی دفاع را دنبال می کردند.آقا دستم را توی دستش گرفت و با سرعت از این کوچه به آن کوچه می دویدیم اما نمی دانستیم به کدام کوچه و خیابان پناه ببریم و سنگر بگیریم.حتی سنگر ملکه ی بابا هم نا امن شده بود.
یک دستم در دست آقا و یک دستم به شلوارم بود و می دویدم.یادم آمد که اصلا"آمده بودم سنجاق قفلی بردارم.هر چه التماس کردم که به خانه برگردم،من یک کار مهم دارم،آقا قبول نمی کرد و می گفت:تا نفس داری بدو.
گفتم:آقا کارم واجبه.
آقا گفت:ولی الان احتیاط واجب تره.خونه و این محل زیر آتیش عراقیاس.
گوشه ای دست در دست هم چمباتمه زده بودیم و دور و برمون را می پاییدیم.
آقا با بغض گفت:دیشب یه ساعت بیشتر نتوستم بخوابم.توی این یه ساعت خواب دیدم،نگین انگشتر شرف الشمسم رو گم کردم و هر چی می گردم پیداش نمی کنم.با خودم گفتم استغفرالله مگه زمین دهن باز کرده،آخه آدم تو خونه ی خودش چیزی رو گم کنه و پیدا نشه؟آقا اگه کارت مهم نیست نریم تا یه چند ساعتی بگذره و محله امن و آروم بشه.
گفتم:اما من کارم خیلی مهمه . با التماس و اصرار دوباره بدون اینکه لحظه ای دست هایش را از دستم جدا کند.به سمت خونه رفتیم.یاد فایز خوانی حزین آقا با شعر《بی من مرو》افتادم.انگار آقا دست هایم را به دست هایش زنجیر کرده بود.پاورچین پاورچین از کنار دیوار های آوارشده به سمت خونه ای که زخمش تازه بود راه افتادیم.
ادامه دارد…✒️
آخرین نظرات